یادداشتهای بهبودی
سلام من محمد هستم. تصمیم دارم درک های شخصیم از برنامه دوازده قدمی را در قالب مشارکتهایی صادقانه با شما در میان بگذارم. 
قالب وبلاگ
نويسندگان

سه سال پیش که ماشین نداشتم با سرویس میرفتم اداره و برمیگشتم. یه پسره همیشه صندلی جلو نشسته بود ، وقتی سلام میکرد یا سلامش میکردم ، فقط یه کله تکون میدادو یه صدایی هم ازش در میومد که یعنی سلام...تیپ اسپرت با شقیقه بلند و موهای ژولیده، مثل جوونای امروز، یه کم سوسول و متفات تر از بقیه. از اون تیپایی که من همیشه دوست داشتم و دلم میخواست منم همینطور لباس بپوشم. ولی انگار من واقعا این تیپی نیستم. مثلا شلوار جین بهم نمیاد یا مدل موی خاصی ندارم...بگذریم. خلاصه فکر میکردم این رفیق ما خیلی مغرور و خودخواه تشریف داره و نمیشه بهش نزدیک شد...یه روز نشستم پیشش ، یه کم حرف زدیم، دیدم نه بابا بچه باحالیه، میشه دو تا قهوه باهاش خورد.

کم کم باهم صمیمی شدیم، تو حرف زدم من سر بودم ازش، اون گوش میداد و تایید میکرد، جک میگفتم کلی میخندید، خوره خودم بود. یه آدم تو مشت که نه تو ذوقت میزنه و نه مخالفتی میکنه...همون اوایل فهمیدم دوتا کارشناسی داره با یه ارشد. زبانم مثل بلبل حرف میزنه. تقریبا هم فکربودیم. از همون اویل به نظرم یکم دست و پا چلفتی میومد در کنار نخبه بودنش. و اینکه احساس میکردم تو روابط اجتماعی و آداب معاشرت از من خیلی ضعیفتره!! برا همین اون مدارکش و نخبه بودنش به چشمم نمیومد و پیشش احساس کم بودن نمیکردم!! دوماه پیش من یه سفر مشهد رفتم وقتی برگشتم رفتم اتاقش، خیلی عادی گفت: راستی من دارم مرخصی بدون حقوق میگیرم، گفتم: چرا ؟

گفت دارم میرم آمریکا!! دهنم باز موند، گفتم برای چی ؟آمریکا؟؟ آخه تو...؟؟

ناقلا همه کاراشو کرده بود اینترنتی ، بخاطر وضعیت خوب تحصیلیش قبولش کرده بودن وبراش دعوتنامه فرستاده بودن، بورس گرفته بوداز یکی از دانشگاه های اونجا.

بهش تبریک گفتم و کلی اظهار خوشحالی کردم، فکر کردم واقعا خوشحالم خودمم...

از فرداش یه اتفاق عجیب افتاد، اصلا بدون اینکه خودم متوجه بشم، دیگه نرفتم تو اتاقش، بعد از اداره هم سریع میرفتم و نمیرسوندمش خونه...

اصلا برام سخت ببینمش ، انگار بران اون آدم قبلی نبود، باهاش راحت نبودم.

انگار صد سال نوری باهم فاصله داشتیم...یه نقص مرموز درونم راه افتاده بود، شایدم چندتا، فکر میکردم من این نقصو ندارم ولی همیشه داشتم و من رو تو خیلی از موقعیتها هدایت کرئه به سمتی که می خواسته، حســــــــــــــــــــــــــــادت

نمیتونستم ببینم این رفیق به خیال من دست و پا چلفتی ، موفق به انجام همچین کاری شده باشه. دلم میخواست اداره بهش مرخصی نده، دلم میخواست نره

اینارو بعد فهمیدم... و دیگه نمیتونستم باهاش راحت باشم، آخه الان تو ذهنم اون از من سر بود، غرور و خودخواهی میگفت تو بهتری. و عدم فروتنی، نمیتونستم جایگاه خودمو تشخیص بدم و خودمو همینطوری که هستم بپذیرم.

فرار کردم از واقعیت و یک دوست خوب و از یک موقعیت خوب برای چیز یادگرفتن از یک نخبه.

خیلی آدمها و موقعیت هارو اینطوری از دست دادم تو زندگی. با اونایی بودم که این نواقص من رو ارضا میکردن...حس غرور و خودخواهی من و برتر بودن من...

همیشه جذب آدمایی شدم که کپ خودم بودم...

هنوز نرفته ،امروز رفتم پیشش نمیخوام از دستش بدم...

شکر اون خدایی که فرصت دیدن خودمو بهم داد...

 

[ دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ ] [ محمد ایرانی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

صفحات اختصاصی
RSS Feed