یادداشتهای بهبودی
سلام من محمد هستم. تصمیم دارم درک های شخصیم از برنامه دوازده قدمی را در قالب مشارکتهایی صادقانه با شما در میان بگذارم. 
قالب وبلاگ
نويسندگان

حدود 13 سال پیش وقتی هنوز که یک دانش آموز دبیرستانی بودم، برای موردی که آن روزها برایم بزرگترین مشکل زندگی بود به یک روانپزشک مراجعه کردم. آقای دکتر قامتی بلند و شکمی نسبتا فربه داشت با یک ریش پر پشت و قهوه ای که به دقت با تیغ آنکادر شده بود.اتاق شیک و مرتبی هم داشت که  با تعداد زیادی قاب و لوح تقدیر و گل و گلدون ژوشیده شده بود. فضای مطب آقای دکتر کلا با مطب بقیه پزشکان شهر ما فرق داشت و می توان گفت یک سر و گردن با کلاس تر بود و همین مسئله من را بسیار مجذوب کرد.به هر حال اولین جلسه برایم دارو تجویز کرد اما یک پبشنهاد هم داد: شما احتیاج به جلسات مشاوره دارید و می توانید با هماهنگی منشی برای مشاوره وقت بگیرید، البته مبلغ جلسات مشاوره چیزی حدود 4 تا 5 برابر ویزیت معمولی حساب می شود. آنروز ترجیح دادم به جای دادن پول بیشتر داروها را مصرف کنم.درست یادم نیست چند هفته دارو مصرف کردم اما یادم هست فقط چند روز اول احساس آرامش داشتم و تپش قلبی که همیشه موقع خواب احساس می کردم کمی بهتر شده بود اما مشکل اصلی همچنان وجود داشت.

تا اینکه به هر زحمتی و کلکی بود توانستم مقداری پول تهیه کنم و برای مشاوره با آقای دکتر وقت بگیرم.دقیقا یادم هست که دوست داشتم آقای دکتر با سوالاتی که از من    می پرسد و جوابهایی که از من می شنود به مشکل من پی ببرد و بعد با چند جمله عالمانه تحولی در من ایجاد کند ومن هم معلق زنان از آن مطب با کلاس خارج شوم و کارهای زیادی که همیشه دوست داشتم در زندگی انجام دهم را با آرامش و رغبت زیاد شروع کنم و دیگر هیچ فکری و خیالی نتواند مرا به گوشه انزوا و خودخوری بکشاند.

اول جلسه تقریبا همینطور شروع شد: خوب لطفا بگوئید دقیقا چه چیز شما را آزار می دهد؟ هر چه فکر کردم نتوانستم جواب دقیق برای این سوال پیدا کنم، بنابراین ترجیح دادم روال روزمره زندگی ام را مثل یک داستان برای آقای دکتر تعریف کنم و پیدا کردن مشکل  را به عهده ایشان بگذارم. داستان گوئی من به 5 دقیقه نکشید که آقای دکتر با تکان دادن کله به من فهماندند که دقیقا متوجه مشکل شده اند و می خواهند اگر من اجازه دهم شروع به صحبت کنند.آن زمان احساس خوبی داشتم چون اولا توانسته بودم احساسم را با یک نفر دیگر در میان بگذارم و ثانیا طرف مقابل هم مرا درک کرده بود و متوجه مشکلم شده بود.خلاصه آقای دکتر شروع به صحبت کردند و من هم سراپا گوش بودم.از خاطرات جوانی و نوجوانیش، از دوران جنگ و اینکه چه کسی باعث شد اینقدر به درازا کشیده شود، از دوست دوران نوجوانی اش، از خاطرات جنگ و همینطور از فرهنگ بد ما ایرانی ها که هرچه می کشیم از آن است و...

در این بین هم گاهگاهی متذکر می شد که شاید این جملات به نظر ساده بیایند اما حاصل سالها تجربه و درس خواندن است و من هم به علامت تایید سری تکان میدادم و به آقای دکتر می فهماندم که بر منکرش لعنت.

کلا دو جلسه مشاوره با ایشان داشتم که هر کدوم حدود نیم تا 45 دقیقه طول کشید. با اینکه گاهی می ماندم که بعضی حرفهای ایشان اصلا چه ربطی به مشکل من دارد یا اینکه فکر می کردم آقای دکتر فرصت خوبی پیدا کرده است تا درد دلی کند و پولی هم به جیب بزند، اما این دو جلسه مشاوره کمک زیادی به من کرد و در واقع جرقه بعضی چیزها را در ذهن من زد.

از همه مهمتر اینکه من انسان منحصر به فردی نیستم و مشکل مرا خیلی های دیگر هم دارند.از طرف دیگر وقتی از دورنم با دیگران صحبت می کنم احساس آزادی بیشتری می کنم و از حس تنهائی و بی کسی خارج می شوم.همینطور متوجه شدم در مورد مشکلم خیلی غلو می کنم و بیهوده بار زیادی از گناه و ندامت و پشیمانی به دوش می کشم.

این جرقه اما آنقدر کوچک بود که مدتی زیادی نتواست مرا نگه دارد و شاید به ماه نکشید و من همان شدم که بودم. سالها گذشت ومن آنقدر در زندگی به دلایل مختلفی که بعدا خواهم گفت درد کشیدم تا به طرز عجیبی با انجمنهای دوازده قدمی آشنا شدم.

جرقه آن روز آقای دکتر درون من شعله گرفت و توانستم در جلسات انجمن آن را زنده نگه دارم.

به کمک خداوند تصمیم دارم برای آرامش بیشترم از آنجه که در گذشته بر من گذشت و احساسی که امروز درونم هست در قالب یک وبلاگ بنویسم.     

[ یکشنبه ۱٢ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۸:٢٢ ‎ق.ظ ] [ محمد ایرانی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

صفحات اختصاصی
RSS Feed