الگوهای رفتاری من...

دوست دارم در ادامه مطلب قبل باز هم در مورد باورها و اعتقاداتم صحبت کنم. وقتی از این دو واژه استفاده می شود نا خودآگاه به فکر برخی مسائل اعتقادی و مذهبی می افتیم اما منظور من فقط اینها نیست.

شاید اصلا بهتر باشد از کلماتی مثل نیروی محرک، انگیزه رفتار و یا حتی افکار استفاده کنم.

کم و بیش چند کتاب خوانده ام که در آنها از شکل گیری برخی افکار و باورهای ما پیش از تولد صحبت می شود که مثلا می توانم به کتاب کودک والد بالغ اشاره کنم. ولی در این مقطع از بهبودی ترجیح می دهم بیشتر به دورانی توجه کنم که حافظه ام یاری می کند به خاطر بیاورم. دوران جنینی و قبلش باشه پیشکشم.

الان که دارم این مطلبو مینوسم کمی دچار سردرگمی هستم که چه رابطه ای بین نواقص من یعنی همون احساسات نا متعادل و ایجاد باور و افکار وجود داره؟ باور های من باعث بروز نواقص شدن یا نواقص من باور های غلط ایجاد کردن؟ آگاهی هایی که محیط به من دادن باور های منو ساختن یا  نواقص  من از اون آگاهی ها باور غلط ساخته؟ اصلا چرا و از چه سنی من دچار بعضی نواقص مثل ترس یا رنجش شدم؟

یه چیزایی از کتابای روانشناسی میشه به هم بافت و نوشت : مثلا این جمله خیلی معروفه که افکار هستن که احساسات رو می سازن و ما از روی اونها رفتار می کنیم.

اما بهتره اینطوری بگم که اصلا فرقی نمیکنه که این وسط چه اتفاقی افتاده باشه و دونستنشم هیچ کمکی به من نمیکنه.البته غیر ارضای حس فلسفه بافی و حرافی من.

وقتی یه نگاه اجمالی به قدم چهار در کتاب پایه می کنیم متوجه میشیم که برنامه اصلا دنبال مکانیسم اتفاقاتی که درون من افتاده نیست . دنبال چراهایی که باعث بشه من از اصل قضیه پرت بشم نیست، نمی خواد که من خود مشغول دوباره برای خودم خود مشغولی ایجاد کنم. خیلی ساده میگه که اگه میخوای به مسیر بهبودی ادامه بدی و شروع به تغییر کنی، اگه میخوای دردهایی که قبلا می کشیدی دیگه نکشی، در یک قالب خاص شروع به نوشتن کن. تصور نکن ، حرف نزن، بنویس. هرچی می تونی بنویس.

کلمه ای که استفاده می کنه بجای باور یا افکار توی قدم چهار اینه: الگوهای رفتاری

الگوهای رفتاری غلط و درستتو پیدا کن .

چار چوبی که برنامه میگه برای نوشتن اتفاقات زندگی من در قالب چند تا مورد مهمه:

رنجش  ترس   روابط    گناه و خجالت   روابط جنسی   آرزوها و.....

برای من که دوست دارم تو زندگی آرامش داشته باشم و احساس رضایت از خودمو تجربه کنم نوشتن ترازنامه قدم چهاراجتناب ناپذیره هرچند سر وقت خودش اینکارو انجام نداده باشم.امروز به خوبی حس میکنم که هرچه بیشتر بنویسم قسمت بیشتری از فضای ذهن از افکار به درد نخور خالی میشه و فرصت بیشتری برای شناخت خودم پیدا می کنم و می فهمم که  با چه باورها و اعتقادات غلطی  تا به حال زندگی کرده ام و باید در آنها تجدید نظر کنم.

من آخرین عضو خانواده ام هستم. با پدر مرحومم حدود 50 سال اختلاف سنی داشتم و با مادرم 35 سال. برادر بزرگترم هم که حکم پدر را برایم دارد حدود 15 سال از من بزرگتر است. دو خواهر دارم که مجردی اولی یادم نیست و دومی وقتی دوم دبیرستان بودم ازدواج کرد. دو برادر دیگر هم دارم.

شاید قبل از دبستان بود یا کی نمی دانم ولی احساس خوبی به پدرم داشتم. از اینکه بغلم می کرد و به من ذوق می کرد لذت می بردم . بعد از آن تا مدتها احساس خوبی به پدرم نداشتم و خیلی وقتها از داشتن چنین پدری احساس حقارت و خجالت می کردم. دلم نمی خواست دوستان و همکلاسی هایم مرا با او ببینند و یا اینکه بدانند چکاره است بخاطر همین همیشه از در مغازه اش فراری بودم. پدرم یک مغازه کوچک کفش فروشی داشت و در کنار فروش کفش خودش هم گیوه می دوخت. چشماش خیلی ضعیف بود ، یادمه بارها تو پیاده رو از کنارش رد میشدم و برای اینکه منو نشناسه هیچی نمیگفتم.

پدر پیر و بیسواد من تمام عمرش چند تا کار بیشتر نداشت که انجام بده. می رفت در مغازه برای خونه خرید می کرد و به ما همانطوری که بلد بود محبت می کرد. همیشه نمازش را اول وقت می خواند و بعد از نماز هم همیشه دعا می کرد. الان دلم می خواد زار زار گریه کنم چون واقعا با این نوشته ها درد می کشم.

هیج تعلق خاطری به پدرم نداشتم . نمی دانم این احساس از کجا آمده بود که من چیزی فراتر و بالاتر از این پدر هستم. احساس خوبی که به خانواده داشتم شاید فقط به خاطر برادربزرگم بود که پزشکی می خواند و ان دوی دیگر که مهندسی.

در همسایگی ما خانواده ای زندگی می کردند که اوضاعشان با ما خیلی متفاوت بود. تا چند سال پیش فکر می کردم حیاط خانه آنها بزرگترین حیاطی است که در شهر ما وجود دارد چون چند برابر کل خانه ما بود.

ما با این همسایه خیلی ارتباط نزدیکی داشتم و من از هر زمانی که به خاطر دارم به خانه آنها می رفتم و آنها هم به من خیلی خیلی محبت داشتند طوریکه که به خانم همسایه مان مامان می گفتم.

همیشه دلم می خواست جزء خانواده آنها می بودم  و مامان مامان واقعی ام بود.بیشتر الگوهای رفتاری و اخلاقی من در خانه نسبتا بزرگ مامان اینا شکل گرفت. همه چیز مامان اینا با ما فرق داشت.مهموناشون، لباساشون ، قوم و خویشاشون و چیزای دیگه. گفتار و رفتار زیادی از مامان و بچه هاش  شنیدم که شدند الگوهای من تو زندگی. احساس تعلقی که به خانه آنها می کردم خیلی بیشتر از خانه خودمان بود.

شاید در همین دوره بود که احساس حقارت و خود کم بینی وارد زندگیم شد. البته غرور و خود بزرکی همراه آنها رشد کرد. آن زمان یادم نمی آید که چیزی در درونم پیدا کرده باشم که بتوانم به آن تکیه کنم و به من اعتماد به نفس بدهد. چون اصلا نمی دانستم باید به چه چیزی تکیه کنم و با آنها احساس خوبی تجربه کنم . نه خانواده باکلاسی!! نه خانه بزرگی!!نه کیف پر پولی!!نه سر سوزن ذوقی!! اینها چیزهایی بودند که به خودم می گفتم.

اما تا دلتان بخواهد دلیل برای حقارت و خجالت وجود داشت: پدری پیر و فرتوت!! مادری که بلد نبود با همکلاسی های من درست برخورد کند!! خانه ای که آدم روش نمیشد کسیو دعوت کنه توش و .....

تو مدرسه کم وبیش می گفتن که چهره با مزه ای داری و این احساس خوبی  بهم میداد.اولین تکیه گاه پیدا شد: من قیافه خوبی دارم. در طول تحصیل بدون اینکه درس بخونم جزء دانش آموزان خوب بودم .

مدرسه ای که دوره راهنمائی می رفتم دانش آموزای زرنگ و درس خون کم داشت و من جزء تاپای مدرسه بودم و این هم شد یک تکیه گاه دیگر.

وقتی از کودکی و نوجوانی فکری یا باوری در من شکل می گیرد تغییر آن سخت است. من تا همین حالا هم با جریان قیافه و چهره مشکل دارم و آن را از تکیه گاههای بزرگ زندگی می دانم و فکر می کنم کسانی محبوب ترند کسانی موفق ترند کسانی احساس بهتری دارند که چهره زیباتری دارند. کسانی می توانند ارتباطات قوی تری با دیگران اعم از جنس مخالف یا موافق پیدا کنند که خشکلترند.

اینها فقط گوشه کوچکی از پیشینه فکری من است که من شخصیتم براساس آنها شکل گرفته است.

در بازیابی خودم در سن 30سالگی می خواهم تکیه گاههای واقعی زندگی را پیدا کنم و بشناسم.

به روح پدر عزیزم که باید عزیزترین موجود زندگی ام می بود درود می فرستم وازش تقاضای بخشش می کنم. فقط چند سال آخر عمرش که اونهم توی رختخواب گذشت به عنوان پدر بهش نگاه کردم.

گریه می کنم و مینویسم اما چیزی از درون می گوید که تو مسئول بیماریت نبودی اما امروز مسئول بهبودیت هستی.

 

 

 

 

/ 2 نظر / 21 بازدید
سجاد رها

از خداوند برات آرزوی بهترین ها دارم .[گل]

مجتبی

درود بر شما دوست عزیز در مسیر بهبودی خدا پشت و پناهتان باشد بسیار خوشحال میشم وقتی می بینم که امروز افراد جامعه غیر از تخدیر راه دیگه ای برای برخورد با احساسات و مشکلاتشان پیدا کرده اند راهی به نام برنامه 12 قدمی دوست عزیز من راجع به برنامه کم و بیش مطالعه کرده ام اما هنوز جلسه ای پیدا نکردم که بخوام از اون بهرمند بشم برای من هم دعا کنید که به این نعمت و هر آنچه که خدا در مسیر بهبودی برایم صلاح می داند واصل شوم.