درد دل

...ای کاش هر روز مینشستم و از دوران کودکی و نوجوانی مینوشتم. کاش یه برنامه میزاشتم برا نوشتن تو وبلاگ و بصورت مرتب و منظم موضوعات مختلف رو برررسی میکردم... اما حیف تنبلی اجازه نیمده. واقعا دوست دارم از گذشته بنویسم..

دیروز تو اداره داشتم به یه چیز تکراری فکر میکردم،  چیزی که هر از گاهی فکرش میاد سراغم و اذیتم میکنه.

من سال 81 به محض اینکه فارغ التحصیل شدم، خدا کمک کرد و کارمو رو شروع کردم. غرور عجیبی داشتم، خودمو خیلی بیشتر از اون چیزی که واقعا بودم می دیدم، انتظارات عحیب غریبی از خودم داشتم. فکر میکردم جای من اینجا نیست، خیلی خیلی بیشتر از اینا حقمه، نه مدرکمو و نه کارمو قبول نداشتم . انگار هیچی برام جدی نبود. جالب اینکه بقیه رو هم اصلا قبول نداشتم...بخشی از این افکار و توهمات به نظرم طبیعی بود و شامل همون جاه طلبی های دوران بعد دانشجوئی و اینا بود ولی بخش زیادیش به نظرم واقعا توهمات خودمحورانه  من بود. نمیدونم چرا...

به هر حال یادمه که با بی حوصلگی و بی علاقگی کارمو شرو کردم. هنوز تو جو دانشگاه بودم و حال و هوای اون دوران. بیشترین فکرمم اون موقه رسیدن به همون همکلاسی بود که قبلا براتون گفتم. خانواده رو راضی کردم بالاخره رفتیم شهرشون برای به اصطلاح  خواستگاری. اونم چه خواستگاری، اینقدر احساس های بد بهم دست میده وقتی یادم میاد ولی خوب بالاخره  هر طوری بود خانواده منو پیچوندن تا این موضوع از سرم بپره ولی نپرید.

یه مدتی به همین منوال گذشت و منم عادت کردم به کار ولی یه افسردگی مزمن باهام بود. یادمه که خیلی آهنگای غمگین گوش میدادم و گریه میکردم بیخودی. عشقم موزیک بیکلامهای غمگین بود، پیانو، گیتار و اینا...البته این موضوع و علاقه همیشه تو زندگی من بوده. مثلا یادمه دبیرستانی بودم یا حتی کمتر که نوار کاست موزیک فیلم از کرخه تا راین مجید انتظامی رو گرفته بودم و هی گوش میدادم و غمگین میشدم و حال میکردم. حالا بگذریم...

بخاطر بعضی فعالیتهای مثلا فرهنگی که تو محل کار میکردم اون اوایل تونستم نظر مدیرای اونجا رو به خودم جلب کنم تا حدودی، از من به عنوان یه آدم فعال و فرهنگی یاد میشد، شاید اگر همونطور ادامه داده بودم الان یه مسئولیتی چیزی داشتم یا لااقل خیلی بیشتر از اینا پیشرفت کرده بودم.

دیدین بعضی وقتا دلت میخواد از نو شروع کنی، کارتو درستو، دوستیتو، دانشگاهتو، دبیرستانتو، به هرحال دلت میخواد دوباره بهت فرصت بدن. من الان همون حالو دارم دلم میخواد دوباره شرو کنم همه چیزو...اما این دیگه ممکن نیست. گذشته ها گذشته . کارایی هم که انجام شده انجام شده دیگه رفته پی کارش ضمن اینکه تو همین سالها هم خیلی فرصت دوباره شروع کردن پیش اومد ولی دوباره همون اشتباهات تکرار شد.

باز زدم جاده خاکی...

با یکی از همکارام خیلی جور شدم، پسر خوب و شادی بود همه رو میخندوند. با هم جور بودیم تا حدودی. بی انصافی نباشه خیلی هم با معرفت بود. با همون  افسردگی مزمنی  که از موضوع  همکلاسیم داشتم با این همکارم درد و دل میکردم، تقریبا مضمون بیشتر صحبتامون هم عشق و دوست داشتن و وابستگی و این چیزا بود البته صحبتهای من...

نزدیک به یک سال از شروع کارم توی یکی از شیفتای شب با همین همکارم بودم که برای اولین بار به پیشنهاد همین دوستم داروی مخدر استفاده کردم.... خیلی چسبید، آروم شدم....ولی بدبخت شدم.

هدفم از نوشتن این مطلب این بود، من خیلی خرابکاری کردم، موقعیتهامو از دست دادم، آبرو ریزی کردم، ضایع شدم،

خراب  ب ب کردم واقعا...تو پست بعدی بیشتر توضیح میدم. آهان فقط یادم نره بگم که چقدر سپاسگزار خدا هستم.

/ 8 نظر / 11 بازدید
هستی کوچولو

من زیاد شنیدم که همه فرصت دوباره میخوان و همش افسوس میخورن... ب گذشته ک نمیشه برگشت پس افسوس و فکر و حسرتش هم نخوریم بهتره... صرفا جهت ارامش....

مجتبی

محمد جان خوشحالم که می نویسی

lمرضیه

برای جلوگیری از پس رفت باید رفت.هرچاله ای چاره ای به من اموخت.

بهار

جالب بود.... اینکه انقدر راحت و صادقانه نوشتی مصرف کردم بدبخت شدم نشون میده شجاعت اعتراف داری. [گل]

آندیا

مهم نیست که دیروزمون خراب شده هزار و یک علت میتونیم براش بیاریم ولی شاید میتونست از اینی که نوشتی بدتر باشه. مصرف مواد واقعا بدبخت کنندشت ولی محمد جان من قاطعانه بهت میگم ترک کردنش از شکستن شاخ غول هم سختتره.پسر تو اون کار رو گذاشتی کنار.تو اونقدر قوی بودی که اون ماده ای که هم روح و هم جسم رو تحت تاثیر قرار میده تونستی ترکش کنی.مسایل دیگه که پیش اون چیزی نیست. محمد..امروز و همین لحظه که داری این رو میخونی دقیقا زمانیه که باید یک بار دیگه خودت رو به خودت ثابت کنی و ی بار دیگه به خودت افتخار کنی ولی در عین حال میفهممت

roya

منم خوشحالم که مینویسی کاش منم بتونم بنویسم

موژان

چقدر جالب و لی تلخ بود چه خوب که تونستید خودتون رو از این وابستگی رها کنید تبریک می گم بهتون برای اراده ای که دارید.[لبخند]