نواقص مرموز

سه سال پیش که ماشین نداشتم با سرویس میرفتم اداره و برمیگشتم. یه پسره همیشه صندلی جلو نشسته بود ، وقتی سلام میکرد یا سلامش میکردم ، فقط یه کله تکون میدادو یه صدایی هم ازش در میومد که یعنی سلام...تیپ اسپرت با شقیقه بلند و موهای ژولیده، مثل جوونای امروز، یه کم سوسول و متفات تر از بقیه. از اون تیپایی که من همیشه دوست داشتم و دلم میخواست منم همینطور لباس بپوشم. ولی انگار من واقعا این تیپی نیستم. مثلا شلوار جین بهم نمیاد یا مدل موی خاصی ندارم...بگذریم. خلاصه فکر میکردم این رفیق ما خیلی مغرور و خودخواه تشریف داره و نمیشه بهش نزدیک شد...یه روز نشستم پیشش ، یه کم حرف زدیم، دیدم نه بابا بچه باحالیه، میشه دو تا قهوه باهاش خورد.

کم کم باهم صمیمی شدیم، تو حرف زدم من سر بودم ازش، اون گوش میداد و تایید میکرد، جک میگفتم کلی میخندید، خوره خودم بود. یه آدم تو مشت که نه تو ذوقت میزنه و نه مخالفتی میکنه...همون اوایل فهمیدم دوتا کارشناسی داره با یه ارشد. زبانم مثل بلبل حرف میزنه. تقریبا هم فکربودیم. از همون اویل به نظرم یکم دست و پا چلفتی میومد در کنار نخبه بودنش. و اینکه احساس میکردم تو روابط اجتماعی و آداب معاشرت از من خیلی ضعیفتره!! برا همین اون مدارکش و نخبه بودنش به چشمم نمیومد و پیشش احساس کم بودن نمیکردم!! دوماه پیش من یه سفر مشهد رفتم وقتی برگشتم رفتم اتاقش، خیلی عادی گفت: راستی من دارم مرخصی بدون حقوق میگیرم، گفتم: چرا ؟

گفت دارم میرم آمریکا!! دهنم باز موند، گفتم برای چی ؟آمریکا؟؟ آخه تو...؟؟

ناقلا همه کاراشو کرده بود اینترنتی ، بخاطر وضعیت خوب تحصیلیش قبولش کرده بودن وبراش دعوتنامه فرستاده بودن، بورس گرفته بوداز یکی از دانشگاه های اونجا.

بهش تبریک گفتم و کلی اظهار خوشحالی کردم، فکر کردم واقعا خوشحالم خودمم...

از فرداش یه اتفاق عجیب افتاد، اصلا بدون اینکه خودم متوجه بشم، دیگه نرفتم تو اتاقش، بعد از اداره هم سریع میرفتم و نمیرسوندمش خونه...

اصلا برام سخت ببینمش ، انگار بران اون آدم قبلی نبود، باهاش راحت نبودم.

انگار صد سال نوری باهم فاصله داشتیم...یه نقص مرموز درونم راه افتاده بود، شایدم چندتا، فکر میکردم من این نقصو ندارم ولی همیشه داشتم و من رو تو خیلی از موقعیتها هدایت کرئه به سمتی که می خواسته، حســــــــــــــــــــــــــــادت

نمیتونستم ببینم این رفیق به خیال من دست و پا چلفتی ، موفق به انجام همچین کاری شده باشه. دلم میخواست اداره بهش مرخصی نده، دلم میخواست نره

اینارو بعد فهمیدم... و دیگه نمیتونستم باهاش راحت باشم، آخه الان تو ذهنم اون از من سر بود، غرور و خودخواهی میگفت تو بهتری. و عدم فروتنی، نمیتونستم جایگاه خودمو تشخیص بدم و خودمو همینطوری که هستم بپذیرم.

فرار کردم از واقعیت و یک دوست خوب و از یک موقعیت خوب برای چیز یادگرفتن از یک نخبه.

خیلی آدمها و موقعیت هارو اینطوری از دست دادم تو زندگی. با اونایی بودم که این نواقص من رو ارضا میکردن...حس غرور و خودخواهی من و برتر بودن من...

همیشه جذب آدمایی شدم که کپ خودم بودم...

هنوز نرفته ،امروز رفتم پیشش نمیخوام از دستش بدم...

شکر اون خدایی که فرصت دیدن خودمو بهم داد...

 

/ 16 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سارا

سلام آرش خب منم همينجوريم. ميدوني من فکر ميکنم اين قضيه برميگرده به دوچيز: اينکه اصلا ما هيچ وقت راجع به آدما و حتي خودمون قضاوت (چه خوب چه بد) نکنيم و دوم اينکه موفقيت يا خوشبختي رو به چندعامل خاص محدود نکنيم. منم هميشه در اين فکرم که از کي بهترم يا برعکسش از کي بدترم؟ در حاليکه واقعا ملاک بدي يا خوبي چيه؟ من هميشه فکر ميکنم فلان ويژگي خاصي که دارم منو موفق يا خوشبخت ميکنه درحاليکه اينطور نشده يا فکر ميکردم فلاني چون اون ويژگي خاص رو نداره موفق نميشه درحاليکه ديدم اتفاقا خيلي ام موفقه (يا برعکس اين که چون فلان ويژگي رو ندارم موفق نميشم يا کسي ديگه چون اونو داره موفقه ...) خلاصه اينکه من به اين نتيجه رسيدم براي اينکه روابطم خراب نشه بايد نه آدما رو دست کم بگيرم نه اينکه اونا رو تبديل به بت کنم. براي هر انساني هم امکان خوشبختي هست هم بدبختي. و عواملي که باعث اين موفقيت يا عدم موفقيت ميشن بسيااااااااار متفاوتن چون آدمها متفاوتن! ببخشيد اينقدر حرف زدم. نميدونم منظورمو رسوندم يا نه. ولي اين پست خيلي خيلي برام جالب بود! [گل][گل]

بهار

ماها خیلی وقتها حسادتمون رو پنهان میکنیم اما در نهایت از یه جا دیگه خودش رو نشون میده . واقعا بهت تبریک میگم که تونستی بهش غلبه کنی[گل]

بهار

خیلی وقته تو قدم چهارم اما فعلا که نتونستم کاری براش بکنم امیدوارم بتونم طی دو سه روزه آینده ترسمو پشت سر بزارمو شروع کنم.[لبخند]

بهار

در ضمن کتابهای کوئیلو عااااااااالین! وقت کردی کتاب کیمیاگر و ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد و بگیر بخون مکتوب هم پر از جمله های قشنگه! البته درست نیست ولی تو نت هم سرچ کنی میتونی دانلودشون کنی. من حوصله پی دی اف خوندن ندارم کتاب میگیرم.[چشمک]

بهار

نه بابا جلسه پیدا نکردم فعلا تو محیط مجازی و توی یکی از سایتها کار میکنم. یعنی جلسه هست ولی ساعتهاش طوریه که نمیتونم برم.

مجتبی

من می خوام قیافم کاملا زیبا وایده ال باشه وضعیت مالیم ایده ال وکامل باشه مدرکم... این کمال گراییه که مذمومه وگرنه اگر به دنبال رسیدن به کمال ازمسیر درونی باشیم درست ترین کاره البته به شرطی که به دنبال کمال باشیم وتلاش کنیم نه اینکه انتظار داشته باشیم همین الان در شروع مسیر کامل باشیم

آندیا

من هم بودم ناراحت میشدم ولی نه از حسادت .از اینکه دوست صمیمی ام به من نگفته داره چکار میکنه و مارموز بازی درآورده. فک کنم اگه قبلش در موردش با تو صحبت میکرد ناراحت نمیشدی. واقعا چه حسادتی میتونی بکنی به اون ؟آسمون همه جا همین رنگه

الهام

[گل]سلام. همه به کنار. دوباره رفتنت پیش اون یه طرف. [قلب]

HAAFEZZ

سلام منو از پیوندات بردار چون دیگه نیستم کم کار شدی جانم...ولی ما تا آخر ایستاده ایم....