عشق

...یه بار تو دبیرستان شکست به اصطلاح عشقی رو تجربه کردم که قبلا تو یکی از پستام شرحشو دادم. متناوبا توی دانشگاه هم روی یکی ذوم  کردم برای ازدواج که اونم هدفم بیشتر بودن با یه دختر بود، اونم آخرش به یاس و ناامیدی کشیده شد و به جایی نرسید. توی اون قضیه اولی چون طرف از فامیل بود، خانواده یه چیزایی فهمیدن، البته چیزیم نبود، همینکه تو مهمونیا ما دو نفری مینشستیم حرف میزدیم، متوجه شده بودن یه علاقه ای بین ما هست، خواهر بزرگم اومد پیش من یه بار گفت که، چیه بین شما؟ چته تو؟ زشته ها محمد این کارا خوب نیست...اینم چاشنی ش کرد که: تازه  این دختره رو یه بار با یه پسر گرفتنش، دختر خوبی نیست، ولش کن... احساس شرم بدی کردم ، احساس گناه ، احساس مقصر بودن ...انگار که صحبت کردن با یه دختر و احساس داشتن بهش یه گناه نابخشودنیه ...آخرشم اون دختره خودش گفت که دیگه نباید حرف بزنیم، هنوز دلم میخواد برم دلیلشو ازش بپرسم...احساس خوب نبودن و مورد توجه دخترا نبودن از همون موقه ها شاید تو من شکل گرفت. دلم میخواست به خودم ثابت کنم که دوست داشتنیم، تمام تمرکز زندگیم ناخودآگاه افتاد رو همین مسئله...دلم میخواست یکی پیدا بشه عاشق من بشه... اگه کسی عاشقت بشه دوست داشتنی هستی...تازه اگه یکی پیدا میشد دوست داشت و یا به اصطلاح عاشقت هم میشد، چون من به خودم شک داشتم، اینقدر طرف رو بالا پایین میردم، اینقدر اذیتش میکردم که تا به من ثابت بشه تحت هیچ شرایطی من رو ول نمیکنه، عاشق من کسیه که اگر من هر کاری بهش بگم باید انجام بده ، من باید با تمام وجود درک کنم که طرف منو میخواد...تازه آخرشم اگه به من ثابت میشد، اون باور قدیمی باز اجازه نیمداد که رابطه به اصطلاح عشقی ادامه پیدا کنه، چون اصلا عشقی دز کار نبود، اون باوره میگفت، این آدم اونی نیست که بتونه خوب بودن تورو ثابت کنه، یکی باکلاس تر پیدا کن  ، یکی که خشکلتر باشه، پولدارتر باشه و ....یکی که فلان اخلاقو داشته باشه...مهربون تر باشه مثلا... غافل از اینکه زیر بنای همه این افکار و آزارهایی که من میشدم این باور بوده که من دوست داشتنی نیستم... یه چیزای دیگه میخواستم بنویسم، میخواستم رنجشامو بگم ، یه چیزای دیگه نوشتم...

/ 18 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهتاب

سلام naهستم قرار بود به خودمون بپردازیم فعلا فکر اشتباهات راهنما و بد اخلا قی هاش بر مشکلات خودم ارجعیت پیدا کرده بچه ها و رابطه های بی حد و حصرشون هم که کلا تقدس کاری که می کنیم از بین برده دیگه این که من از مشارکت بدم میاد احساس راحتی نمی کنم اگر مشارکت کنم من این جوری راحتم نباید منو وادار کنن

مهسا

من هنوزم نمیدونم این عشق چیه!یکی از بچه های بهبودی میگفت خنده دار ترین چیز اینه که یه هم وابسته بگه دوستت دارم!چون اون از روی عشقه بلاعوض نیست از روی نیازه!فک کنم به خاطره همین درک نمی کنم این حس رو[افسوس][گل]

نیما

چقدر قشنگ یکی از الگوهای معمول روابط رو باز کردی ... واقعا اینطوره ... گاهی انگیزه ی روابط ما نواقصمون میشه ... اراده ی شخصیمون ... و نتیجه همیشه شکسته ...

سارا

سلام آقا محمد. خوبین؟ من بلخره برگشتم! فکرشو بکنین بعد چند ماه! خودمم باورم نمیشه تونسته باشم این مدت رو تحمل کنم! البته گاهی سرکی می کشیدم به وبلاگ دوستان خوبم اما خب حضورم نامرئی بود... خیلی دلم تنگ شده بود! خوشحالم دوباره می بینمتون! این پست رو خوندم. راستش راحت می تونم بگم که درک می کنم. امیدوارم منم بتونم راجع به تجربه ام در مورد عشق بنویسم. چقد امشب خوشحالم! خداااااااروشکر![گل][گل][گل]

مجتبی

[گل]

الهام

متشکرم[لبخند][گل]

roya

سلام محمد واقعا خودمونو دوست نداریم اگه داشتیم اینقدر درد نمیکشیدیم ودنبالهتوجه نبودیم کاش هرچه زودتر بتونیم خودمونو پیداکنیم وبا خودمون اشتی کنیم

مجتبی

آقا خسته شدیم هربار وبلاگت رو باز کردیم دیدیم نوشته عشق خوب آپ کن دیگه