من این روزها اصلا مثل اون روزها نیستم - بخش دوم

سعید ارزش زیادی برای من داشت. یکی از بهترین دوستانی که تا به حال داشتم، همیشه فکر می کردم دوستی من وسعید هیچوقت دچار آسیب نمی شود، سعی می کردم با استفاده از آگاهی هایی که در طول بهبودی به دست آورده بودم این رابطه را به خوبی اداره کنم و اورا به عنوان یک دوست همیشگی و خوب حفظ کنم.

من دوستان زیادی را در طول زندگی به همین صورت و به همین سادگی از دست دادم.دوستانی که شاید می توانستند مسیر زندگی من را تغییر دهند و تاثیرات خوبی بر روی من داشته باشند. ولی من ترجیح دادم تنها باشم و با افکار خودم زندگی کنم، با تنهایی ها ،ترس ها و غرورم.

نکته جالب در مورد من شاید این باشد که همیشه ارتباط با دیگران و داشتن دوست زیاد جزء آرزوهایم بوده است و یک تناقض عجیب در این میان وجود داشته است:

من همیشه تنها می شدم چون از تنها شدن می ترسیدم.  

آن شب غرور و خیلی چیزهای دیگر باعث شد که آن جمله را به سعید بگویم.سعید تقریبا بهت زده شده بود شاید توقع داشت من بجای این حرف به او بگویم درکش میکنم و منظورم از آن حرفهایی که ناراحتش کرده بود را برایش شرح می دادم.

با تمام وجود  می دانستم که این حرف من فقط برای این است که به او ثابت کنم از او مغرور ترم و حق ندارد مرا تهدید کند.

با تمام وجود می دانستم که به سعید نیاز دارم اما چیزی درونم می گفت: این هم مثل بقیه س بیخیالش شو و با تنهایی حال کن.

یه چیز دیگه هم به خودم می گفتم: سعید من را تنها نمی گذارد  و اتفاقا بیشتر قدر مرا می داند.

سعید ظاهرا از اول برای دوستی ما ارزش قائل بود برعکس تصور من که همیشه بهش شک داشتم، (اصلا من کلا شک دارم که به درد کسی بخورم اینم یه تناقض دیگه س که با غرورم جور در نمیاد) روی همین حساب چند بار گفت: واقعا تو میخای ارتباطمون قطع بشه؟ اینقدر بچه ای؟ من اومدم که با هم حرف بزنیم نه اینکه دعوا کنیم. مگه ما بچه ایم که قهر کنیم؟؟

دیگه جوابشو ندادم چون بیشتر مطمئن شدم که خودش بر میگرده و معذرت خواهی می کنه!!

اما سعید معذرت خواهی نکرد حتی برنگشت چند تا فحش بده که دلم خنک تر بشه!!

از همون فردا صبح شب ماجرا از کارم پشیمون شدم ، مثل وقتی که با مادرم دعوام می شد و می گفتم که غذا نمی خورم ولی به پنج دقیقه نمی کشید که می رفتم سر سفره و  بیشتر از روز قبل می خوردم!!

چند روز صبر کردم سعید نیومد ولی من توانسته بودم با هوشیاری بیشتری به ماجرا نگاه کنم. کمی به عقب برگشتم و تمام ماجرای آن شب وروزهای قبل از آن را مرور کردم که تقریبا طی داستان برایتان گفتم.

آن روزهای قبل از بهبودی معمولا سعی می کردم خود آزاری کنم و با ایحاد یک حس قربانی شدن و اینکه در حقم جفا شده خودم را تسکین دهم و سعی کنم با گذر زمان کم کم همه جیز را فراموش کنم تا سعید دیگری از راه برسد و روز از نو روزی از نو.

اما این روزها دیگر آن روزها نیستند. شاید من اصلا آن روزها قادر نبودم چیزی جز ظاهر مجرا را ببینم و اصلا متوجه غرور، بی احترامی، در ک نکردن طرف مقابل، توجه نکردن به احساسات دیگران و خیلی از نواقص دیگری که در این ماجرا از من سر زده بود بشوم. اما امروز نه تنها آن ها را دیدم بلکه متوجه چیزهای دیگری هم شدم: احتیاج به یک ارتباط مداوم با دوستان خوب، احتیاج به گذشت ، اینکه برای نگه داشتن چیزهای ارزشمند زندگی باید تلاش کنیم و....

نمی دانم روز چندم بود که به سراغ سعید رفتم. رفتن برای عذر خواهی یا اقرار به اشتباه و مخصوصا رفتن پیش کسی که انتظار همه نوع  برخوردی از او داری و می دانی که حرفهای سختی خواهد زد برای من مثل نزدیک کردن دو قطب هم نام آهنربا به هم می ماند. پاهایم حرکت نمی کنند و زبان پر ادعایم تکان نمی خورد.

هرچه توضیح می دادم او بیشتر موضع می گرفت و طوری برخورد می کرد که قفسه سینه ام تیر می کشید و آه از نهادم بر می آمد.

دلم می خواست داد بزنم و بگویم برو به جهنم ، فک کردی کی هستی؟ تو باید بیای به من التماس کنی، فکتو میارم پایینا!!

ول کن دیگه کوتاه بیا یه چیزی بود تموم شد.

ولی هیچی نگفتم، فقط سعی کردم از دلش در بیارم چون می دونستم من اشتباه کردم و سعید خیلی برام ارزش داره.

سعید شاید اونروز داشت با غرورش یا با حس انتقامش با من رفتار می کرد یا شایدم اینقدر دلش از من گرفته بود که چاره ای جز این واکنش نداشت.ولی هیچ کدو از اینا به من ربطی نداشت من به کمک برنامه و راهنما متوجه شده بودم که اشتباه کردم و برای جبران باید تمام سعیمو می کردم.

الان نه روز گذشته و شدت تنش های ما خیلی کمتر شده.من مطمئنم دوباره با سعید یک دوره دوستی جدید و بهتر رو شروع می کنم.

بالاخره منم یه روز باید اجرای اصول روحانی را در زندگی بصورت عملی شروع می کردم... 

 

 

 

 

/ 4 نظر / 5 بازدید
دوست

سلام دوست من تو بهترین کاری که میشد رو انجام دادی . ای کاش منم میتونستم به اشتباهام اقرار کنم و قدرت معذرت خواهی داشته باشم . به هر حال برات آرزوی آرامش دارم .[گل]

مجتبی

یه پیشنهاد دارم یکم نوشته هاتون رو به اون چیزی که دقیقا از ذهنتون میگذره نزدیکتر کنین و از حالت کتابی کم کنین مثلا به جای اینکه بنویسین یکی از بهترین دوستانی که داشته ام بنویسین یکی از بهترین دوستایی که داشتم [گل]

ساقی

عجیبه. ولی من هیچ وقت دوست نداشتم دوستای زیادی داشته باشم. البته دوست داشتم بتونم آدمای زیادی رو بشناسم و باهاشون آشنا باشم ولی حوصله ی دوستای صمیمی زیاد رو ندارم. حس می کنم زود خسته میشم از آدما. شاید خیلی هم به من لطف دارن ولی از اینکه بخوان زیادی بهم نزدیک بشن حوصلشو ندارم. راحت با آدما ارتباط می گیرم اما حوصله ی ادامه دادنشو ندارم. طفلی اونا فکر می کنن من چه همصحبت خوبی میتونم براشون بشم اما بعد یه مدت می بینم که خودم دارم خودمو می کشم کنار. و آخرش هم همش فکر می کنم که خدایا چقد تنهام. نمیدونم شاید به خاطر اینه که دلم نمی خواد کسی از زندگی خصوصیم خبردار بشه. شاید نمیتونم خیلی چیزا رو براشون توضیح بدم. بخاطر همین ترجیح میدم زیاد با کسی صمیمی نشم. نمیدونم!

هافز

ای جونم داش سعید منم دقیقا مثل تو دقیقا[دست]