خودمحــــــــــــــــــوری، غرور، کنترل، بدو بدو حراجه...

دوهفته س جلسه نرفتم، قدمم که تعطیله، راهنمامم که فقط رفتم دیدمش در مغازه ش، نشریاتم نخوندم، به خاطر همین احساسم اینه که نوشتن و تحلیل برنامه و حال و احساسم مسخره س . ولی خوب بازدلم خواست بنویسم

داداشه میگه ماشینمو دادم به فلان صافکار درستش کنه، من میپرم جلو میگم ، کدوم صافکار؟ انگار من صد تا آشنا دارم ! کاش گفته بودی میبردمت فلان جا. ادمه داد، بیا منو برسون برم ماشینو بیارم، منم رفتم تو فکر که رسیدیم اونجا برم با آقای صافکار چونه بزنم گرون نگیره ازش، انگار من نرخ اتحادیه صافکارا رو تعیین کردم. رفتیم اونجا ، گفتم اگه خواست برم پاین نظر بدم، نخواست منم نرفتم. خودش رفت ماشینشو برداشت و منم رفتم... به همین سادگی...

رفتیم خونه یکی از فامیل  نزدیک، چند ساله دیسک داره با یه مقدار زیادی تنگی کانال نخاع، تقریبا دیگه نمیتونه راه بره، خیلی داره درد میکشه، همه بهش گفتن باید عمل کنی ولی میترسه، منم خیلی بهش گفتم ولی قبول نمیکنه. اونروز که رفتیم بحث عمل میکرد با یکی دیگه از فامیل، هی اومدم بگم باباجون ترس نداره که ، برو عمل کن، بعد گفتم مگه از تو پرسیدن؟ مگه نظر تو رو خواستن؟ اعصاب خودتو خورد میکنی برای چی؟ اصلا به تو چه ربطی داره؟ تو حرفاتو زدی، کارتو کردی دیگه، اون خودش میدونه، حرص چرا میخوری، میخوای بگی که خیلی میدونی؟ میخوای اونی بشه که تو میخوای؟ هیچی نگفتم...به همین سادگی...

رئیس اومده تو اتاق داره با همکارم حرف میزنه، ازش یه کاری میخاد، من گوشامو تیز کردم ببینم چی میگه، میپرم وسط حرفشون، میگم این کارو اینطوریم میشه انجام داد. بزارید منم انجام بدم، همکارم بهش بر میخوره احتمالا، من متوجه نمیشم، دوباره میگم و میخام نظرمو یه جورائی اعمال کنم، رئیسم ناراحت میشه...به همین سادگی...

پسر داداشم جلو من هی اس ام اس بازی میکنه ، بعضی وقتام میره تواتاق حرف میزنه، احتمالا دوست ... داره، برای من قابل قبول نیست، دلم میخاد باهاش حرف بزنم ، بگم اینکارو نکن، بعد میگم اینکه حرفای تورو نمیخونه، خودتم که آدم درستی نیستی، فقط دلت میخاد اظهار وجود کنی؟ میخای اونطور که تودلت میخواد رفتار کنه؟ ازت کمک خواسته مگه؟ هیچی نگفتم ...آروم به کارم ادامه دادم. به همین سادگی...

 

/ 12 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رویا

سلام محمدجان 5ساله توانجمنم وبه قول معروف رو نقصای خودم کار میکنم.مشارکتت منو ازخواب غفلت بیدار کرد.این مشارکتت کاملابرمیگرده به من .ازخداوندسپازگذارم که اثبابه هدایتو فراهم میکنه.فقط بایدتومسیربود.

هستی کوچولو

خب این احساس ابراز وجود رو همه دارن. اما بعضی وقتا لازم نیست بعضی وقتا لازمه و گاهی هم ابراز وجودت برا بقیه خنثی هست اما برا خودت میتونه مفید باشه. البته این نظر منه که با هیچ کدوم از برنامه ها و قدم های شما اشنا نیستم. مثلا درباره قضیه پسر داداشت... تو احساس نگرانی میکنی براش و دوست داری راهنماییش کنی. این احساسیه که هر ادم با وجدانی در این شرایط داره. تو میتونی چند بار که یجا تنها گیرش اوردی چند تا تیکه خوشمزه بهش بپرونی و اخرش بهش بگی کمکی خواستی رو من حساب کن. مطمئن باش اون اگر نیازی داشته باشه میاد باهات حرف میزنه و از تو نمیترسه! وقتی خودش برا حرف زدن اومد جلو اونوقت تو میتونی راهنماییش کنی. مثلا درباره رئیست و همکارت... موضوع به تو ربطی نداره اما وقتی رئیست رفت میتونی به همکارت بگی فلانی فلان کارو میتونی ایجورم انجام بدی و منم خوشحال میشم کمکت بدم. با این حرف احساس بدی در همکارت ایجاد نمیشه و حتی احساس خوبی هم درونش به وجود میاد و البته مهمتر از همه تو ابراز وجودت رو انجام دادی..

هستی کوچولو

مثلا درباره داداشت و صافکار... خب تو هم پیاده میشدی و میرفتی یه سلامی میکردی 2 تا جمله تخفیف بده و نده هم میگفتی... خیلی وقتا ما ادما فکر میکنیم حرف بزنیم بقیه فکر میکنن ما نخود اش شدیم... اما در مواقع محدودی ایجور پیش میاد... تو فقط به فکر خودت باش. همین ابراز وجودای کوچیک هم به اعتماد به نفس ما کمک میکنه... مثلا درباره فامیلتون... چه اشکال داره تو هم حرفای تکراری بزنی و برا عملش اصرار کنی؟ این ابراز وجود خنثی هست. چون اون ادم گوشش از این حرفا پره و این ابراز وجود فقط برا خودت مفیده در حال حاضر... اینکه بشینی همش فکر کنی من باید فلان چیزا رو بگم اما نگی و همش درونت بریزی خیلی بی فایدس و احساس منفی به ادم میده... هیچی تو دلت نزار... موفق باشی[گل]

مهسا

سلام "کنترل دیگران" اینه بیماریه هموابستگیه ما. به همین سادگی... با کمک برنامه و اصولش بعضی جاها می تونیم کنترل نکنیم ولی هنوزم بیماریمون فعاله و خیلی جاها نمیتونیم.به همین سادگی... خدا و برنامه کمکمون می کنه. به همین سادگی... تغییر خیلی سخته و "به همین سادگی..." نیست ولی با کمک خدا و برنامه "به همین سادگی..." میشه[لبخند][گل]

مجتبی

آخ که دست گذاشتی رو نقطه ضعف بابام کمرش درد میکنه میگه من دکتر برو نیستم همش تو ذهنم می خواستم سعی کن قانعش کنم که برو دکتر اما در عمل جلو خودم رو گرفتم منم با خودم گفتم با خودت صادق باش واقعا می خوای کمک کنی یا اظهار وجود و کنترل گری کنی؟ آخر اومدم فقط یک جمله بگم که اگر خوب نشدین بگین واستون وقت دکتر بگیرم اما همین که دهنم و باز کردم کلی توصیه ریخت بیرون

آندیا

محمد جان منم یک روزی مثل شما بودم بعدش دیدم این حرکتم بیشتر از اینکه دلسوزی باشه تبدیل شده به فضولی و کنجکاوی و نتیجش هم سرخوردگی شده برام برا همین خیلی کمتر شده . یادته خودت بهم گفتی جز در مواردیکه به حقوق تو تجاوز نمیشه حرفی نزن.همیشه آویزه گوشم کردمش.

الهام

سلام. به قول یه بزرگی به نقل از کتاب تائوت چینگ برات می نویسم که: کمک کردن به مردم رو باید ترک کرد؛ تا زمانی که خودشون درخواست کنن. منم گاهی اوقات از اینکه خواهرام یا دوستام کاری که می دونم درسته و انجام نمی دن عصبانی می شم و میگم اینا چرا نمی بینن و نمی فهمن این کار برای خودشون خوبه! (خودمم گاهی از اینور بوم میوفتم ها ![چشمک] ) در کل بازم جمله معروف خودم: هر کسی رو توی قبر خودش می خوابونن کار ما باید فقط نشون دادن مسیر بهتر باشه. تصمیم گیری با اوناست. ما فقط یک ناظریم. حتی توی زندگی صمیمی ترین کسمون . همراهی با محبت و بدون دخالت. خودمونیم خیلی حرفیدم[لبخند][گل] بای[قلب][لبخند][گل]

مجتبی

سلام محمد جان من سوالات قدم یک کودا رو گذاشتم تو وبلاگ فرصت خوبی داریم تا جمعی که داریم استفاده بیشتری در جهت بهبودی ببریم خوشحال میشم که تجربه ودرکت رو از سوالات مشارکت کنی

مجید

چقدر ذهن ما روزانه باهامون حرف میزنه ، کی میتونه مردی کنه و یه خورده این ذهن پر هیاهو و پر سر و صدای ما رو خاموش کنه ؟ منم به همین حالتا دچارم . خیلی خوب تشریح کردی به دلم نشست