زندگی

...چیزهایی که به دست آوردم توی این سه سالی که تو برنامه هستم خیلی زیادند، عین اینکه اصلا تبدیل به یک آدم دیگه شده باشم. خودم همیشه میگم بزرگ شدم، بالغ شدم، تازه یه کمی دیدم دنیای اطرفم چه خبره، تونستم یه کمی با دیگران ارتباط برقرار کنم.

احساسات خودمو بشناسم و براشون ارزش قائل شم. ترس هام نسبت به قبل کمتر شده و آرامش بیشتری تجربه میکنم.

امروز البته افکار و دغدغه هایی دارم که شاید قبلا نداشتم، انگار که انسان هرچقدر هم که بزرگ بشه و رشد کنه نواقصش هم باهاش رشد میکنه و درگیریهای جدیدی تو زندگیش پیدا میشه. میخام بگم رشد کردن و بزرگ شدن به این معنی نیست که دیگه هیچ مشکل و ناراحتی تو زندگی وجود نداشته باشه. ولی مسلما یکی از نشونه های رشد تکرار نکردن اشتباهات قبلیه که نشونه سلامت عقل میتونه باشه. توی یکی از صفحات کتاب فقط برای امروز خوندم که انجام اشتباهات جدید میتونه نشونه رشد باشه البته نه به این معنا که با آگاهی و اختیار بخوایم اشتباهی مرتکب بشیم.

 الان یه حال غریبی دارم، شاید یکی از دلایلش این باشه که نمیدونم دقیقا حال خوب و بد چطوری تعریف میشه، اینکه من مطابق احساسم رفتار کنم و قائدتا کلی لذت ببرم، حال خوب به حساب میاد؟ یا اینکه حتما باید بر اساس اصول خاصی زندگی کرد و حال خوب رو تجربه کرد بدون اینکه لذتی ببریم...

من راضیم از این چیزی که الان هستم شاید این احساس رضایت درونی رو برای اولین بار دارم مزمزه میکنم، نمیدونم چرا ولی احساس میکنم مسیر درستی رو تا حالا اومدم، احساس میکنم خدا منو تا اینجا آورده و از من حمایت کرده، از طرفی هم میترسم اینا همش توهم باشه و از سر فرا ر از مسئولیت این افکار تو ذهنم اومده باشه و خداوند اصلا از من راضی نباشه...

ولی حالم خوبه خیلی خوبه...من نه میدونم نه میتونم...باور کنید هرچی جلو میرم بیشتر میفهمم که کاری از من بر نمیاد، دلم میخاد تسلیم قدم شش رو برای همه نواقصم بکار بگیرم ولی میدونم که توانشو ندارم تو همه زمینه ها...فقط ازش میخام بهم کمک کنه بهم توان بده و یک لحظه هم منو به حال خودم رها نکنه...خودمم نفهمیدم چی نوشتم ولی انگار سبکتر شدم...

اینجا بدجور بوی عید میاد ...از الان سال نو همه تون مبارک بچه ها ...بهترین آرزوهارو براتون دارم. البته بازم تا قبل از سال نو میام...

/ 6 نظر / 9 بازدید
مهسا

سلام منم عوض شدم ولی هنوز اونجور که دلم می خواد قوی نشدم،آروم نشدم،شاد نشدم و... کمکمون می کنه[لبخند][گل]

سارا

این رضایت درونی دقیقا یعنی چی؟ فکر نمی کنی بخاطر بهتر شدن شرایط بیرونی باشه؟ آیا شده دقیقا تو شرایطی قرار بگیری که مثل شرایط گذشته بوده ولی اینبار برخلاف گذشته بهتر عمل کنی ؟ میدونی چرا اینو پرسیدم؟ آخه مثلا من فکر میکنم در گذشته اگر فلان عملکرد یا افکار بد رو داشتم بخاطر فلان شرایط بیرونی یا فلان عامل بیرونی بوده و چون حالا اون نیست الان اوضاع بهتره. و حالا هیچ مطمئن نیستم که اگر بازم همون شرایط تکرار بشه بازم اون قضایا تکرار نشه. من میخوام به این برسم. به اینکه تو شرایط مشابه من دیگه اون عملکردارو رو تکرار نکنم. من فکر میکنم اگه بگم من الان حالم خوبه درواقع حالم خوب نیست و صرفا به این خاطره که اون محرک بیرونی دیگه وجود نداره وگرنه باید دید با وجود اون من چن مرده حلاجم؟ اونوقته که میتونم بگم حالم خوب شده یا نشده. (عذر میخوام یه وقت جسارت نشه. منظورم اصلا این نیست که راجع به شما هم همینطوره فقط سوالی بود که ذهنمو درگیر کرده و من در مورد خودم اینطور فکر می کنم و خواستم ازتون بپرسم تا از تجربتون برام بگین.)

مجید

من یه فکری که این روزا میاد سراغم اینه که ما از نظر عملکردی خیلی بهتر میشیم و شده ایم ، اما از نظر احساس شادی و خوشی و لذت خیلی فرقی با گذشته نداریم . گذشته هم شادیها و غصه های خودمونو داشتیم ، الان هم همینطور ، بعدا هم لابد همینطور .یعنی همیشه یه چیزایی برای شاد شدن و برای غصه خوردن وجود داره ، اما شکل اونا به مرور زمان عوض میشه . مثل همون حدیثی هست که میگه حسنات الابرار ، سیئات المقربین ، یعنی موقعی که مقرب میشی و درکات فرق می کنه با قبل ، گناهات و چیزایی که از اونا درد می کشی هم فرق می کنه ، اما انگار گناه همیشه هست ، نقص همیشه هست ، درد همیشه هست ، غصه و شادی همیشه هست . ضمنا حال و هوای این پست خیلی آرامش بخش و با کلاس بود که نشون از حال و هوای خودت داره . تبریک میگم .

الهام

سلام[قلب] نوروز شما هم مبارک[هورا]

سارا

اینجا بوی غذا میاد[نیشخند]

سارا

آخه نزدیک ظهره. خب موقع ناهاره[نیشخند] میگم خیلی خودتو درگیر سوالای من نکن آخه سوالام تمومی نداره. من بیشتر منظورم از سوال کردن اینه که بدونم چی تو ذهنم میگذره و بیشتر دغدغه هامو میگم. خودمم گاهی متوجه نمیشم اصلا دنبال چی هستم. اما بهرحال ممنون از اینکه بهم کمک میکنی و وقت میذاری برای جواب دادنشون. [گل][گل]