انکار- قدم یک

... قبل از اینکه این مطلب را بنویسم یک فقط چند جمله کوچولو به پست قبلی اضافه کنم، همانطور که ما برای یافتن آرامش بیشتر باید در بازه های زمانی 24 ساعته زندگی  کنیم، دایره تعلقاتمان را هم بایستی به آنچه که هست و باید به آن فکر کنیم محدود کنیم...

من فکر میکنم مسئول دنیا هستم و توان وقدرت اداره و فکر کردن به خیلی چیزها را دارم اما واقعیت این نیست، محدوده فکری من خانواده من، شغل من و از همه مهمتر بهبودی من است که حتی اگر آخری نباشد قبلی ها هم وجود ندارد... دلم می خواهد دنیا و توهمات را بیخیال شوم و فقط به خودم بپردازم ...

انکار- قدم یک

دیشب تازه واردی به سراغم آمد، از آن تیپ هایی است که من حتی حوصله سلام و احوالپرسی هم با آنها نداشتم، چون هم از قیافه شان میترسیدم، هم فکر می کردم به کلاس من نمی خورند، خواست که راهنمایش شوم. مثل همیشه قلبم به تپش نیفتاد و دچار استرس نشدم که چه جوابی بدهم، می خواستم راحت بگویم وقت ندارم و از سر خودم بازش کنم که گفت راهنمایت پیشنهاد تو را داده.

این جمله باعث شد خیلی راحت بگویم چشم شروع می کنیم. خیلی راحت این جمله ها را هم گفتم: اگر جلسه نیایی و سه جلسه قدم هم برگزار نشود ادامه نمی دهم. در بین صحبتها این جملات بسیار بسیار معروف را بیان کرد: من البته نمیدانم قدم چیست و فکر هم نمیکنم نیازی داشته باشم اما مثل اینکه حتما باید کار کرد، من خودم بلدم و تقریبا با مطالع کتاب میفهمم چه می گوید.

یاد روزهای اول خودم افتاده بودم که هرکس از هرچه می گفت، من فکر میکردم از او بهتر میدانم، حتی سر جلسه قدم روزهای اول ، گفته های راهنما را درست نمیدانستم اما حالا به صحت آنها ایمان دارم.

هیچ زمانی در زندگی  یادم نیست که تصورکرده باشم من راه درست از غلط را نمیدانم!! همیشه بر این باور بودم که در حال انجام درستترین رفتارهستم. به سختی از کسی می پذیرفتم که از من انتقاد کند و بگوید که اشتباه کرده ام ، اگر ظاهرا هم قبول می کردم از درون برایم قابل قبول نبود و به منزله شکست و فروریختن به آن نگاه می کردم حالا در هر موردی که بود.

دیوار بلندی مقابل چشمان من وجود داشت که واقعیت را نمی دیدم یا نمی خواستم که ببینم چون برایم زحمت و مسئولیت داشت.

این جملات تکیه کلامهای زندگی من بوده اند: خودم می دانم، نه من اینطور نیستم، منظورم این نبود منظورم این بود، اشتباه می کنی، و...

برای اینکه بتوانیم نواقصمان را لیست کنیم ، برای اینکه بتوانیم بپذیریم که دردی داریم که احتیاج به درمان دارد، برای اینکه بتوانیم جبران خسارت کنیم و رودر روی طرف بایستیم و عذر خواهی کنیم، برای اینکه بتوانیم انتقاد پذیر شویم ،

باید از فیلتر قـــــــــــــــــــــــدم یــــــــــــــــــــــــــــــک عبور کنیم. چاشنی قدم یک، صداقت، روشن بینی و تمایل است.

با اینها میشود از دیوار بلند انــــــــــــــــــــــکار عبور کرد.

انکار بخشی از بیماری ماست که مانع دیدن واقعیتها می شود.

"وقتی ما در مرحله انکار هستیم ، قادر به درک و اقعیت بیماریمان نخواهیم بود و سعی می کنیم تأثیرات آن را به حداقل برسانیم . دیگران را سرزنش می کنیم ، انتظارات خیلی زیادی ازخانواده ، دوستان ورؤسای خود داریم"       قدم یک ان ای

تا انکارهست من هیچگاه نمیتوانم نقش خود را در اتفاقات ببینم... بعد از حدود سه و سال ونیم هنوز هم در من انکار زیادی وجود دارد ونمیتوانم همه واقعیتهای مربوط به نواقصم راببینم...اما خدا را شکر بسیار بسیار بیشتر از روز اول می بینم.

وقتی یکی می گوید تو چقدر مغروری، لااقل احتمال میدهم که شاید درست می گوید و سعی می کنم بدون موضع گیری به حرفش گوش کنم ، کمتر به هم میریزم و احساس شکست و فرو ریختن نمیکنم.

چند ماه قبل رئیسم من را به اتاقش دعوت کرد، احساس خوبی نداشتم و احتمال می دادم که می خواهد انتقاد شدیدی بکند.

من و رئیسم دوستان بسیار صمیمی هستیم و من خیلی دوستش دارم. به نظرم او بهترین رئیس دنیاست...

گاهی این صمیمت را من به محیط کار هم میکشاندم و در واقع سیستم اداره را فراموش می کردم. آن روز رئیس بر افروخته بود، به محض اینکه وارد اتاق شدم ، گفت: تو چرا وقتی من دارم صحبت میکنم با این طرف هی میپری وسط حرف من؟ تو چکاره ای اینجا؟ من چکاره هستم پس؟ یه کم خودتو کنترل کن پسر، چه خبرته؟؟! ...

 اگر کسی آن موقع مرا میدید و کارتون شرک را هم دیده بود فوری میگفت: چشمانت مثل گربه چکمه پوش شده است!!

کلی خجالت کشیدم، اما در همان حین تند تند فکر میکردم: این چرا اینطوری می کنه؟ مگه من چیکار کردم؟ دیشب احتمالا درست نخوابیده، شایدم رئیس بزرگ دعواش کرده، حیف من...

اما انکار را کنار گذاشتم و گفتم ، ببخشید حق با شماست، کمی البته انکار وجود داشت بخاطر همین دو دقیقه ای شروع به من من کردم و چند تا توجیه و بهانه آوردم...

 فردای آن روز رئیس را بیشتر از هر روز دوست داشتم، میدان مغناطیسی بین من و او بوجود نیامده بود...

از آن روز به بعد دیگر وسط حرف رئیس نپریدم...   

/ 11 نظر / 64 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نازبانو

سلام دوست من امروز هم از بس دلم گرفته بود گفتم به پیوندهای وبلاگم سری بزنم و مطالبشون رو بخونم. ماشالله چه زود به زود آپش میکنی وای من حوصلم نمیشه و بعدشم نمی دونم چی بنویسم. شروع کردم به خوندن مطالبت خط به خط ولی نیمه هاش رها کردم و خواستم حالمو بگم و بدونم این طبیعی هست یا غیرطبیعی. خوب در وحله اول من از خانواده هستم و یک بار تا قدم هشت رو با راهنما مرد کار کردم ولی اینقده من زرنگ بودم که مثل این که کلاس درس میرن جواب سوالها رو سریع السیر میدادم و میرفتم برای راهنمام میخوندم به این دلیل از قدمها هیجی نفهمیدم اخه صرف سه الی 4 ماه این طور جهشی کار کردم! الان با یک راهنما زن هستم و هنوز طی سه ماه روی قدم یک الانان و نارانان داریم کار می کنیم. ولی بحث اینه که روز به روز میبینم روح من داره ضعیف تر میشه باور کن چند روزه دارم متوجه میشم روح من مثل بچه 4 الی 5 ساله هست که نه تحمل درد رو داره نه غم رو نه تغییرات رو. و خیلی امروز من و به تعجب وا داشته و ترس منو گرفته چرا این اتفاق افتاده البته چون شما خودتون یک راهنما هستید این سوالو کردم. ممنون میشم جوابمو تو وبلاگم بدین. موفق باشید و خدانگهدار

بهار

نظر من کجا رفت؟؟؟؟[ناراحت]

saman

سلام وبلاگتون قشنگ و جالب بود اگه میشه شما هم نظرتون رو درباره وب من بگید مرسی

بهار

نه بابا واسه این پستم گذاشته بودم[ناراحت]

هافز

جملات آموزنده رو ولش کن از زندگی خودت بگو

مجید

تبریک به خاطر این همه تغییر[لبخند][گل]

بهار

بی خیال حسش نیست![نیشخند]

بهار

میگم یعنی انقدر وبلاگم متاهلیه؟؟؟[نیشخند]

مرضیه

سلام .موفق باشید.