رنجش از خود- قدم چهار- قسمت اول

دو سال پشت کنکور بودم ، بدون اینکه یک کلمه درس بخونم انتظار قبول شدن توی یک رشته خوبو داشتم چون فکر میکردم میتونم و استعدادشو دارم. خیلی گیج و ویج بودم، اصلا نمیدونستم باید چیکار کنم، دلم هیجان و سرگرمی میخواست یا مطرح شدن یا نمی دونم چی... اون موقع سال چهار دبیرستانو اسمش گذاشته بودن پیش دانشگاهی الان نمیدونم چطوری شده، به هرحال مجبور بودیم سال آخرو بریم به یک مدرسه جدید که تنها پیش دانشگاهی شهر ما بود. توی تمام دوران تحصیلم من مدرسه هایی بودم که زیاد شاگرد درس خون نداشت و من معمولا با همون درس نخوندنم یا خیلی وقت نزاشتن هم جزء شاگردان خوب بودم و همیشه فکر میکردم راحت میتونم با همین وضعیت یک رشته خوب قبول بشم، یه جورائی خودمو بیشتر از چیزی که بودم میدیدم شاید . وقتی وارد پیش دانشگاهی شدم یکباره با یک تعداد زیادی از دانش آموزان درس خون مواجه شدم ، اصلا تو کلاس دیگه مجال حرف زدن نداشتم ، یعنی اصلا حرفی برای گفتن نداشتم، حدود یه پنج تایی از بچه ها همیشه سر کلاسها با معلم بحث میکردن، مسئله حل میکردن ، تست می آوردن، از کنکور حرف میزدن و خلاصه هیچی غیر از درس و تست و اینا براشون مهم نبود...

من تو عمرم تست نزده بودم، هیچ کلاس تقویتی هم نرفته بودم، هیچ کتاب کمک درسی هم نداشتم شاید چون همیشه فکر میکردم نیازی ندارم به اینا. در مواجهه با این نوع زندگی جدید ، هیچ ابزاری نداشتم که باهاش بتونم با جو جدید مدرسه و همکلاسی هام کنار بیام. رفتم تولاک خودم ، گوشه گیر شدم، شدم شاگرد آخر کلاس، هم ردیف اون دوستایی که فقط به اذیت کردن معلم و به هم ریختن کلاس فکر میکنن. یک دو گانگی عجیب در من به وجود امده بود، نمیدونستم شاگرد زرنگم یا تنبل ، کت اولیم یا آخری...

الان که به اون دوره فکر میکنم، می بینم توی حساس ترین دوره زندگی برای ما ایرانیها!! دچار یک نوع افسردگی و انزوای شدید شده بودم، تنها ابزارم برای تسکین وادامه زندگی تنهایی و انزوا بود. مثل کسی که فکر میکنه دیگه زندگیو باخته ، دیگه دقیقه نوده بزار هر چی میخواد بشه بشه، دیگه نمیتونستم حتی راه برم چه برسه که بخوام بدوم، هیچ انگیزه ای نداشتم ، انگار که فکر میکردم تو سرنوشت من نوشته همینطوری که تاحالا اومدی بقیشم میری جلو... هیچی بلد نبودم ولی دلم می خواست یه رتبه خوب بیارم،

مثل این میمونه که شوخی شوخی تا یه جایی رسیده بودم ولی الان دیگه همه چی حدی شده و لی من هنوز داشتم شوخی میکردم با خودم، دیدم باید جدی باشم و جدی جدی فقط افسرده شدم. چرا؟ چرا تلاش نکردم؟ چرا مبارزه نکردم؟ چرا رقابت نکردم؟ چرا به جای احساس حقارت  سعی نکردم از استعدادم استفاده کنم؟ چرا فکر کردم هیچی نیستم؟ چرا...در ضمن اون روزا شدیدا خود ارضایی میکردم...

اون سال دو تا از درسارو افتادم برای اولین بار تو زندگیم... تا دو سه ترم بعدم پاسشون نکردم ، برام مهم نبود، وقتی افسرده ای تنها آرامبخشت افسردگی بیشتره، وقتی تلاش نمیکنی تنها آرامبخشت تلاش نکردن بیشتره...

تو همین دوره بچه های مسجد محل بهم پیشنهاد دادن یک گروه سرود تشکیل بدم...کنکور یادم رفت، دانشگاه یادم  رفت، البته چیزیم یادم نبود ، همه زندگیم شد همین گروه سرود، دستاویز خوبی بود برای فرار از واقعیت، فرار از ترس هام، دو سال تمام همینطوری علاف چرخیدم ...

یه خواهر زاده دارم سه سال از من کوچکتره ، اون سال سوم دبیرستان بود، داشت آماده می شد که سال بعدش کنکور بده خیلیم شور وشوق داشت، یک ماه مونده به کنکور به من پیشنهاد دا بیاد خونه ما با هم درس بخونیم منم قبول کردم. انگار که نه حتما خدا اینو فرستاده بود ، پنج صبح میومد ده شب میرفت، یک ماه درس خوندم...

رتبه م بد نبود ولی مطمئن بودم چیز خوبی قبول نمیشم، مثل اینایی که انگار از قبل توی هاروارد براشون جا رزرو کرده باشن عین خیالم نبود، خواهرم برام انتخاب رشته کرد! چند روز بعد چند تا از بچه های گروه سرود مسجد اومدن در خونه مون و گفتن که قبول شدی باید شیرینی بدی ... کاردانی یه رشته متوسط توی یه شهر خوب قبول شده بودم ...

خیلی نقص و کمبودها توی این جریانی که تعریف کردم در من وجود داشت که به هر علتی اون زمان به شدت در من فعال بود و زندگی منو تحت تاثیر قرار داد. راستش می خواستم تو این پست بیشتر از دو سال دانشجوئیم بگم و برسم به چگونگی دقیق خطاهام توی بعضی موارد، که رفتم تو دوران قبل دانشجوئی...

دلم گرفت، دردم اومد، یه کمی هم اشک ریختم ، ولی باید می نوشتم ، باید با راهنمام هم صحبت کنم باید نقصامو در بیارم ،

احساس می کنم خیلی از اون نقص هایی که اون دوره فعال بوده هنوز هم هست. هنوز فروتن نیستم ، هنوز هم جایگاهمو پیدا نکردم، هنوز تلاش نمی کنم، هنوز فرار می کنم، هنوز...

اما این درد این نوشته مثل درد تخلیه یک عفونت قدیمیه ، می خوام راحت شم ، می خوام از کما بیام بیرون...

الان دیگه نمیتونم بنویسم.از دانشجوئیم حتما مینویسم، از انزوایی که به یک صورت دیگه ادامه داشت...

 

  

 

/ 5 نظر / 21 بازدید
مجتبی

مثل این میمونه که شوخی شوخی تا یه جایی رسیده بودم ولی الان دیگه همه چی حدی شده و لی من هنوز داشتم شوخی میکردم با خودم، دیدم باید جدی باشم و جدی جدی فقط افسرده شدم. داستان من بعد استخدامی همینه

آندیا

باز هم عالی بود..دقیقا حال من رو توصیف کردید.توهم خود برتر بینی بین چهار تو از خودم پایینتر ولی وقتی اینهمه دانش آموز زرنگتر از خودم دیدم به شکل دیگری از درس فرار کردم و واقعا هم نمیدونم چجوری شد که دانشگاه قبول شدم. این پستتون خیلی صادقانه و دور از غرور بود.

سلام آدم دردهای قدیمی و اشتباهاتش که یادش میاد خیلی دلخور می شه می گه کاش آگاهی الانم رو داشتم و عمر اون موقعم زمان و لحظاته اون موقعم رو از دست نمی دادم.یه جور افسوس که بعدشم حس بد بودن و قربانی بودن و بیچاره بودن میاد سراغ آدم.منم دقیقاً همین جورم ولی همیشه یاد اون خانمی میفتم که می گه توی جلسه خدا رو شکر که این صندلی رو در سن مادربزرگی به من داد.حتماً زمان من و تو هم الان بوده.دیروز با یه دوسته بهبودی صحبت می کردم می گفت اون موقع هرچی به تو می گفتیم گوش نمی دادی.باید از برنامه می رفتی و به عجز می رسیدی و برمی گشتی.گذشته رو باید ببینیم،مسائلش رو حل کنیم و بعد پروندش رو بایگانی کنیم.توکل به خدا[گل]

هافز

به معنای واقعی از این پست لذت بردم[قلب]

جور دیگر باید دید!

من این آدمو میشناسم!!! دقیقا شرح حاله من بود کاش که یادمون میدادن جای فرار کردن بجنگیم.