مشارکت

توی این چند سالی که جلسه میرم، اگر از بهترین مشارکتام بخام بگم مطمئنا از مشارکتهای شبای تولدم اسم می برم مخصوصا یک سالگی. منظورم از بهترین مشارکت اینه که خیلی بهم چسبیده و باعث آرامشم شده...

 

دلیلشم اینه که معمولا شبهای تولدم احساس تمرکز بیشتری داشتم همیشه. خودمو باور داشتم و احساس می کردم درست همون جایی هستم که باید باشم، یه مصرف کننده ای که موفق شده وارد بهبودی بشه و یه کار بزرگ انجام بده. کسی که تونسته تو زندگی یه سری پیشرفت کنه و به نسبت توانایی هایی که داشته به یه چیزایی برسه...معولا شبای تولد به آینده فک نمیکنم و کاملا از چیزی که هستم راضیم و انگار دارم توی همون لحظه زندگی میکنم و مهتر از همه اینکه ترس ندارم و از اینی که هستم خجالت نمیکشم چون بیشتر لحظات زندگی از این چیزی که هستم احساس خجالت میکنم و به خودم میگم که تو باید خیلی بیشتر از اینا باشی...

 

و اما مشارکتهای دیگه من...

 

معمولا تمرکز ندارم و فکرم خیلی جاها مشغوله، غرق توی اتفاقات روزمره یا گذشته هستم، ترس و دلهره و اضطراب هم که همیشه هست اضطراب خوب نبودن و نبودن اونجایی که باید باشم. ترس از دیر شدن و نرسیدن ،نرسیدن به جایی که اصلا نمیدونم کجا هست و چطوری باید برم اصلا... اغلب اوقات حواسم تو جلسه نیست یا دارم اس بازی میکنم یا تو فکرم... تو بیشتر مشارکتهامم بجای سپاسگزاری و ابراز رضایت و دعا و ارتباط با خدا، از خودم گله می کنم و شاکیم. اغلب اوقات می گم که عقبم تلاش نمیکنم باید فلان کنم یا بهمان کنم. در کنار همه اینا که معمولا همیشه هست، ترس از قضاوت دیگران هم هست، ترس از اینکه نگن بعد از اینهمه وقت چرا این عملکرد نداره چرا دانش نداره یا چرا لد نیست حرف بزنه. بخاطر همین معمولا یه بخشی از مشارکتامو اختصصاص میدم به دیگران تا راضی بشن مثلا همینطور که دارم از خودم شکایت میکنم که چرا راز نمی نویسم بر می گردم میگم که البته من تا حدودی ترازم نوشتم و خوبم بوده و کلیم با راهنمام حرف زدم تا همه بدونن که منم کلی پیشرفت کردم تو بهبودی بالاخره هر چی باشه هم با سوادم هم کتابخونم هم سن پاکیم رفته بالا!!!

خلاصه که اینطوریه مشارکتای من. یه ترکیب باحالی از ترس، ناصادقی، بی تمرکزی که میشه یه مشت کلمات درهم و برهم که تقدیم ملت میکنیم. بی تاثیر نیست مشارکتام و اتفاقا شاید بخاطر همون شرایطیه که توش قرار دارم و از اینم حتی نباید ناراضی باشم ولی فک میکنم منکه شبای تولدم اونطور احساسی دارم حتما این ظرفیت درونم هست که به سمتی برم که بیشتر اوقات همون احساسو داشته باشم. 

واقعا دلم میخاد یه ارتباط قوی با نیروی برترم برقرار کنم چیزی که تو زندگیم خیلی کمه، اگه این ارتباط رو به هر نحوی بتونم قوی کنم مطمئنم تمذکزم بیشتر میشه چون ایمانم بیشر میشه چون ترسم کم میشه....دلم میخواد دعا کنم همیشه دلم میخواد همیشه احساس کنم خدا کنارمه و دارم باهاش حرف میزنم... و این جز با کمک خودش نمیشه درد من درد بی خداییه خدایا خودت کمکم کن...

 

/ 9 نظر / 8 بازدید
آنديا

محمد جان.همين ماه قبل كه در اوج نااميدي و غم بودم و نه با خدا كه با هيح انساني هم رابطه نداشتم و خودم رو بدبخت ترين ميديدم.تنها تمركزم رو داشته هاي امروزم و برقراري تنها يك ارتباط كوجك بود كه من رو خوشحال كرد و اونوقت فهميدم كه وقتي به آينده و دغدغه هاش و يا ديروزها و حسرتهاش فكر ميكنم همون موقع بدون اينكه بدونم آينده رو حتي جهنمي تر از ديروزها ميسازم و اين بين جز خودم كسي مقصر و خسارت ديده نيست.

الهام

حقیقتی که وجود داره اینه : قبل از اینکه به فکر درست کردن رابطه با خدا باشی ، خودت رو دوست داشته باش. به خودم می گم: ذهن ات رو خاموش کن. آرووم باش. نیازی به نگرانی نیست. یک نقطه رو در ذهن ات ببین. و تغییر اونو. و در سکوت منتظر باش. این حالت اینقدر آروومم می کنه که به خواب میرم![لبخند] آندی راست میگه: حال تنها لحظه ایه که وجود داره. بقیه ساخته ذهنه. برگشتن ات تبریک[چشمک][قلب][گل][گل]

الهام

بگرد دنبال اینکه چطور میشه خودت رو دوست داشته باشی. موفق باشی.

الهام

[لبخند] منم یاد اون حکایت افتادم که فقید و دانشمند بزرگی در عرصه عرفان که شب دوم ازدواج اش خانواده اش رو ترک می کنه تا مفهوم زندگی رو پیدا کنه. ( خود شناسی و خدا شناسی) این دوری بیشتر از 10 سال طول می کشه و وقتی برمیگرده همسرش اونو مخاطب قرار میده و میگه: من این مدت رو صبر کردم تا بیای و یه سوال ازت بپرسم. مرد میگه بپرس. همسرش می پرسه: آیا اون چیزی رو که دنبالش می گشتی رو نمی تونستی همینجا و درون خودت پیدا کنی؟ مرد اعتراف می کنه که بله.[عینک][گل]

مجتبی

سلام محمد جان کامنتهای قبلیم رو که گل واست میذاشتم بی پاسخ گذاشتی کمی رنجش گرفتم دعا کن خدا از این نقص هم رهام کنه البته خدارو صدهزار مرتبه شکر که این نقصم کمرنگتر شده درمورد مشارکتت من همون افکار و ترسها رو تو انجمن اقرار میکنم و به لطف خدا خیلی کم رنگ شده امروز انجمن واسم واقعی تر شده دیگه یه جمع نیستن که بخوام جلوشون وجهه بزارم بلکه همدردانی هستن که دس در دست هم اقرار میکنیم در امنیت و یکرنگی تا در بهبودی پیشرفت کنیم

royas1

سلام دوسته من خوشحالم که هستی..[قلب]

الهام

[گل]

رامش

پیام نوروز این است.دوست داشته باشید و زندگی کنید.زمان همیشه از ان شما نیست.پیشاپیش سال نو رو به شما و خانواده محترمتون تبریک میگم امیدوارم سالی پر از موفقیت وسلامتی پیش رو داشته باشید

رامش

من واقعا یه تشکر ویژه از شما دارم سالی که داره تموم میشه سال عالیی بود که با دوستانی مثل شما اشنا شدم شما عمیقا و از ته دل بهم خیلی کمک کردین واقعا ممنونم و امیدوارم همیشه درهای موفقیت به روتون باز باشه.مرسی