رنجش از خود - قدم چهار- قسمت دوم

بالاخره وارد دانشگاه شدم  ولی اصلا شور وشوق نداشتم، این رشته چیزی نبود که همیشه انتظارش رو می کشیدم.یادمه از همون روزهای اول از همه میپرسیدم: تا کجا میتونم تو این رشته اداه تحصیل بدم و جواب میشنیدم که تا دکترا!!! الان خنده م میگیره از افکار اون موقع، من بیشتر  تو خیالات زندگی می کردم و حاضر نبودم از موقعیتی که به دست آوردم لا اقل خوب استفاده کنم و لذت ببرم و راضی باشم...

دنبال اتاق خالی نگشتم تو خوابگاه، از اینکه با یک آدم ناآشنا هم اتاق بشم میترسیدم، اصلا کلا از ارتباط با آدمای جدید ترس داشتم، نمیدونم چرا! شاید چون باید انرژی صرف میکردم تا بتونم یک ارتباط خوب ایجاد کنم که منم خوب حوصله و شهامتشو نداشتم و  یا ترسهای دیگه که باعث می شد آدمای جدیدو امتحان نکنی و همون مسیر یکنواخت گذشته رو ادامه بدی... به قول کتاب راههای شناخته شده قدیمی...

یه همشهری داشتم اونجا که پزشکی می خوند  مستقیم رفتم سراغش، از قضای روزگار تو اتاقش برای من جا بود و من همونجا ساکن شدم...اوایل خوابگاهو بیشتر از دانشکده دوست داشتم چون اونجا لااقل با بچه ها می گفتیم و میخندیدیم. دو تا همشهری دیگه هم به طور موقت تو اتاق ما بودن ، از اون خر خونای روزگار بودن مخصوصا یکیشون. اینا درس میخوندن  و من با فکر و خیال روزگار میگذروندم، اینا درس می خوندن و من تو دام خود مشغولی اسیر بودم. غصه اینکه چرا درس نخوندم، چرا رشته م اینه، چرا بیشتر نیستم، ول کنم برم خونه، دوباره کنکور بدم،

احساس حقارت همراه با غرور عجیبی داشتم ، فکر میکردم جای من اونجا نیست و فقط موقتا برای مدتی اینجا هستم و بالاخره جایگاه اصلی خودمو پیدا میکنم!!!.( واقعا خنده داره)

وسطای ترم اول بود که به یکی از داداشا زنگ زدم و گقتم : من میخوام انصراف بدم دیگه نمیخوام اینجا باشم. همش مقایسه میکردم که فلانی پزشکی میخونه، فلانی مهندسی، فلان فلان چیز...

داداشه یه کمی نصیحتم کرد با کمی تهدید که به هر حال خدا رو شکر موندنی شدم...

چند تا دستگیره نجات یا آرامبخش یا هرچی که اسمشو بزارین برای خودم جور کردم .

چون از بچگی تو مسجد و اینا بودم در کنار بچه های مذهبی احساس امنیت میکردم چون یه کمی حرف برا گفتن داشتم انگار بخاطر همین رو آوردم به نماز خونه خوابگاه و دانشکده. برای تایید بود برای وقت گذرونی یا برای خدا، هرچی بود ولی مطمءنم از روی بیماری بود ولی واقعا موثر بود تا همین حالا هم نتایج مثبتش برام مونده. انگار که کار مثبتی رو با انگیزه نادرستی انجام بدی...

یکی دیگه از دستگیره هایی که منو سرپا نگه داشت، اظهار وجود سر کلاس ها بود، که شامل تکه انداختن، جوک گفتن ، شرکت توی گفتگوها و ارتباطات جمعی با دخترای کلاس بود.

و اما مهمترین سرگرمی و عاملی که دست و پای منو بست اونجا این بود:

یک بار تو دبیرستان مزه  به قول معروف عاشقی رو چشیده بودم، بد جور حال داده بود و کلا منو از شر همه افکار دیگه تو زندگی راحت کرده بود ، زندگی خلاصه می شد تو همین یارو فقط . اینقدر هم سرگرم کننده بود که فرصتی برای چیز دیگه باقی نمیزاشت ، دیگه چی بهتر ازاین برای منی که دلم می خواست یک بهانه ای داشته باشم که بشینم فقط فکر کنم، که بقیه چیزای زندگی حوصله حل وفصلشون نداشتم از یادم بره، که درس نخونم، که بگم گرفتار شدم ... چه میدونم ، خلاصه به خودم گفتم کاش می شد اینجا هم عاشق یکی بشم. دقت کنید : عاشق یــــــــــکی بشم.

 و خیلی زود شدم ، یکی از دخترای کلاس که حتی یک کلمه هم باهاش حرف نزده بودم ، نمیدونستم چه اخلاقی داره از چی خوشش میاد از چی بدش میاد. چهره ش برام با مزه بود، قدشم تقریبا قد خودم یه هوا کوتاهتر، جزء بلندای کلاس بود، لاغر بود، تا حدودی سفید چهره با یه دماغ نسبتا کوچک اما نه قلمی.

برای اولین حرکت ازش خواستم چند تا از عکسای اردو رو بهم بده ، برگشت بهم نگاه کرد و مهربانانه گفتش که : چشم. فک کنم با همون نگاه یه دل نه صد دل عاشقش شدم. آخه چیز دیگه ای یادم نمیاد وافعا...

از اونجایی که باید وجهه مذهبی خودمو حفظ میکردم و دلم نمیخواست این تنها چیز مثبتم رو که سرمایه بزرگ زندگیم بودو  از دست  ندم !!! و همچنین بخاطر آشنا نبودن با راههای مختلف داشتن دوست خ ، فقط یک چیز به ذهنم اومد

پیشنهاد ازدواج.

 من می خواستم باهاش برم بیرون ، گپ بزنم، برم سینما، برم پیتزا بزنم، ووو. نه دیگه فکرای بد نکینین واقعا قصد دیگه ای نداشتم( ولی مطمئنم زود به اونجام میرسیدیم) ، ولی نمی خواستم باهاش ازدواج کنم... ای داد

تمام مدت دانشجوئی گیر همین قضیه خود خواسته بودم با کش و قوس های زیاد...

با خانواده درگیر شدم، با خودم درگیر بودم، با همه چی ... خوب دیگه خودم خواسته بودم یک سرگرمی درست کنم باهاش حال کنم تا از زندگی واقعی فرار کنم.البته اینو الان میگم، اون موقع فکر میکردم زندگی همونه...

حفظ وجهه مذهبی در کنار حفظ این فکر که من انسان کامل و بدون اشتباهی هستم و می خاستم خودمو همیشه جلوی بقیه موجه جلوه بدم ، یک زندگی سری و مخفیانه برام ایجاد کرده بود. سعی میکردم از همه بچه ها این قضیه رو مخفی کنم وهمیشه انکارمیکردم که من از فلانی خواستگاری کردم یا عاشقشم . ولی همه می دونستن و اصلا براشون مهم نبود. سری بودن شاید از بابت که به همه نگی خوب باشه ] خوب نباید دختر مردمو بندازی سر زبون ولی از این منظر که من منحصر به فردم و فقط من عاشق میشم یا یه جرم خیلی بزرگ انجام دادم که کسی تا حالا انجام نداده اصلا خوب نیست. چون منجر به احساس گناه غیر واقعی، گوشه گیری و انزوا و تنهایی میشه...

من آخرش با این دختر قد بلند سفید چهره که در طول این دوسال شاید دو ساعت با هم حرف نزدیم ازدواج نکردم چون خانواده م نزاشتن ولی تا سالها با این جریان زندگی کردم. این جریان شد دستاویز بزرگ زندگیم برای زندگی نکردن در زمان حال تا ورودم به برنامه.

باز هم میگم خیلی از نواقص ، باورها و افکار ناسالم اون زمان ادامه پیدا کرد و هنوز در من فعاله.

یکی از دغدغه های بزرگ من امروز بخش روابط زندگیمه . امیدوارم نوشتم بعضی ترازنامه ها از روابط گذشته بتونه بهم کمک کنه تا بتونم روابط بهتری داشته باشم ...

البته این نوشته به صورت تراز نبود ولی باز خوب بود برام. دلم می خواد تو پست بعدی افکار و عقاید غلطی که پشت این ماجرا بود رو بتونم بنویسم....

خدایا ازت ممنونم

/ 12 نظر / 66 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مجتبی

این جمله رو از قدم 4 محمود آقا برداشت کردم[زبان]

سارا

منم دوران دانشجوییم اصلا نتونستم استفاده ی مفیدی کنم. با اینکه همه جور امکانی برای پیشرفت بود. ولی من نه از خودم نه از اهدافم و نه از هیچ چیز دیگه شناخت نداشتم. دورانی هم بود که با چت آشنا شدم و دیگه کلا زدم تو خط توهم و ... واسه همینه که اصلا درسهای دانشگاهم بدرد نخورد و الان تو زمینه ای کاملا متفاوت فعالیت دارم. دلم میخواد برای ادامه تحصیلم (فوق لیسانس)، وقتی میرم دانشگاه دیگه به چیزی غیر از درس و پیشرفت فکر نکنم. ولی هنوزم یه مانعهایی هست. امیدوارم بتونم به زودی مطلبی در همین رابطه بنویسم! آخه خیلی باهاش مشکل دارم [گل]

مجتبی

نه فقط خواستم یک دعای اصولی کرده باشم گشتم اون جمله رو پیدا کردم[گل]

مجید

خوب داری خودتو میبینی ، تبریک .... و یه کم حسادت[چشمک] [گل][گل]

سلام یه مشکل و دغدغه همه ما دختر و پسرهای ایرونی به نظر من همین مسئله ی روابط هست.چون هیچ دیده درستی از رابطه و عشق و ازدواج و شناخت نداریم،بلد نیستیم.به نظر من یه بخش زیادش به دلیله شرایط جامعه و محدودیت هاست.یادمه دوستم با یه آقای خارجی آشنا شده بود دوستم بهش گفته بود آره من راجع به روابط مطالعه کردم.دوستش گفته بود مطالعه کردی؟!! ما روابط رو تجربه می کنیم.اصلاً به بعد جسمی اش کاری ندارم.برای ما یه پسر یا دختر یه موجود ناشناخته است به جای اینکه از بعد انسانی سعی کنیم طرف مقابلمون رو بشناسیم کلاً از رابطه بین زن و مرد چند تا چیز می دونیم یا باید ازدواج کنیم،یا عاشق و توی فکر یکی باشیم یا فکر روابط فیزیکی باشیم.چون نمی تونیم توی روابط مشترکه دیگه باشیم خودمون رو در این حالات قرار می دیم.بدبختی اینجاست بعدش هم چه در دوستی چه در ازدواج کلی مشکل داریم.امان از ناآگاهی[ناراحت].من هنوزم بلد نیستم[گریه][گل]

دوست بهبودی

- آقـــــــــــــا ســــــلام ، مــــــــــــــــا بــــــــــــــازم آمـــــــــــــــدیـــــــم!!>>> آخه میگن یه اسکاتلندی بعد از اینکه مجبور میشه پیری که چه عرض کنم!! انهدام و مـــــرگ کامل "کلاه"شو بپذیره، تصمیم به خریــــــدن یه کلاه نو می گیره....واسه همین هم مراجعه میکنه به همون مغازه ای که 50سال پیش کلاه الان مندرس شده رو از اونجا خریده، از در که وارد میشه با صدای بلند فریاد میزنه :"سلام! مـــــا بازم اومدیم!!!!![تعجب] "...البته از من به شمـــــا نصیحت ، هرگــــز داستان "تصمیم گیری" یه اسکاتلندی رو در مورد خریدکردن باور نکنید!!!چون من که خودم نمونه ی بسیار مجرب "عجز در تصمیمم" و بایه درک مناسب از مسأله ی عمل از روی "اجبار" و محدودیت وحشتناک "حق انتخاب" این رو میگم...آقــــا امروز مراد از تماس بــــا شمــــا تنها یه سلام و عرض ادب و قدری هم آمیخته به شـــــوخی و مـــــزاح بود امـــــا خدای ناکرده یه بار فـــــکـــر نـــکـــنی که مطلبی که گذاشتم خیله بی اساس و بی مایه است، نه کاملأ وارونه ، پـــیـــام خـــوبـــی توش هست،،میگی نه!!؟ یه

مهسا

من دوباره اسمم یادم رفت بنویسم.ببخشید[خجالت][گل]

هافز

حرفات منو ترسوند من دارم درس میخونم اصلا فکر تیزهوشان و اینا نیسم خوش و خرم اومدم نت دارم میچرخم درباره این پست حرفی ندارم باید مواظب باشم باید تو حال باشم من اگه قبول نشم یه راست باید برم تو فاضلاب!!!

سارا

[متفکر] شمام مث من انگار نوشتن برات سخته نه؟ داداش دست به کیبورد شو! منتظریم!

سعید

سلام دوست عزیز من هم چند سالی هست گذشته ی تورو دارم به هر راهی میزنم تا ازاد بشم اگه تجربه ای داری که بتونه کمکم کنه در اختیارم بزاری ازت ممنون میشم