من چمه؟؟2

 

والا هر چی فکر می کنم باز به نتیجه نمی رسم که من چمه؟

من دلم می خواسته تحصیلات عالیتری داشته باشم که ندارم .

من دلم می خواسته یه نوازنده خوب بشم ولی نشدم. من دلم می خواسته ورزشکار باشم ولی نیستم. دلم می خواسته اقلا تو همین کاری که دارم بیشتر پیشرفت میکردم ولی نکردم.

در کل از اینی که هستم راضی نیستم یعنی هیچوقت راضی نبودم. همیشه بیشتر از اینی که هستم می خواستم ولی هرچه گذشت من از اون چیزی که می خواستم دورتر شدم. عجیبه نه؟ کسی که می خواد به یه چیزایی برسه اقلا بعد از چند سال باید نزدیکتر شده باشه ولی من دورتر شدم. یعنی با وجود اینکه هر روز این افکارو داشتم ولی هیچ پیشرفتی تو این قضایا نکردم.

خوب  الان خوبه باز با این همه فکر کردن اینا رو پیدا کردم هرچند خیلی کلی هستن ولی یه جورائی بدرد می خورن.اقلا می دونم که یه قسمتی از افکار آزار دهنده من و چیزی که اجازه نمیده  در زمان حال زندگی کنم و آرامش داشته باشم مربوط میشه به همین ها که من اسمشو میزارم ناکامی ها یا آرزوهایی که همیشه داشتم ولی بهش نرسیدم.

اما بیشتر که فکر می کنم می بینم که غیر از اینها یه چیزای دیگه ای هم منو آزار میده اما دائمی نیست و یا اونقدر بزرگ نیست که تا یه مدت زیاد بمونه ولی خوب به نوبه خودش آرامشو از من میگیره.

مثلا امروز صبح وقتی می خواستم بیام اداره تو این فکر بودم که با این همکارم که هر روز باید برسونمش چیکار کنم؟

چرا من نمیتونم بهش بگم بابا جون من بنزین ندارم تو توی مسیر من نیستی؟ یا از طرفی میگم  چرا اصلا من نگران این قضیه هستم اون بدبخت که راهش زیاد دور نیست. چرا لج می کنی با خودت.

خلاصه از این دست افکار تو زندگی زیاد هست که باعث میشه من حال خوبی تجربه نکنم. موارد خیلی کوچکی که آرامشو میگیره.

خیلی مثال میشه زد. افکار آزاردهنده ای که یک نوع بن بست تو ذهن من ایجاد میکنه و باعث میشه برم تو خودم نتونم روال عادی زندگیو طی کنم.

مثلا چند روز قبل یکی از همکارام به من گفت که تو واحدتون رفیق بازی راه انداختین و از این حرفا. تا یکی دو ساعت ذهنم درگیر بود و دلم می خواست یه کاری بکنم. آروم نبودم و تمرکز نداشتم. یا مثلا دیشب ساعت 2 یا 3 نصف شب یکی از دوستان نه چندان نزدیک یه پیام الکی فرستاده بود و منو بیدار کرد از همون نصف شب با خودم درگیر بودم که چطوری باهاش برخورد کنم که دیگه اینکارو نکنه.

بله یه قسمتی از نداشتن آرامش من شامل این موارد میشه که خیلی هاشون تو زندگی اجتناب ناپذیره و من توانایی ندارم به محض انکه اتفاق میفتن باهشون خوب برخورد کنم یعنی آمادگیشو ندارم. یه کمی طول میکشه که خودمو پیدا کنم جمع و جور کنم و یه تصمیم درست بگیرم.

از زمانی که وارد برنامه شدم شاید بی انصافی باشه که بگه این مدت زمان گیجی یا تشویش خاطر کم نشده خیلی کمتر شده.

الان تا اینجای مطلب به وضوح یه چیزی برام روشن شد. در طول روز این اتفاقات هستن که منو کنترل میکنن این افکار هستند که منو کنترل می کنند. افکاری که اغلب ریشه درستی ندارند و من توان مقابله ندارم چون سلاحی ندارم .

خیلی دلم می خواد وقتی توی همچین موقعیتهایی که باعث میشن ذهن من درگیر بشه قرار میگیرم خیلی عادی مثل بقیه جریانات زندگی باهاشون برخورد کنم توی همون لحظه حلشون کنم پیش خودم و به بقیه زندگیم برسم

                                  

 

/ 4 نظر / 9 بازدید
سجاد گمشده

سلام همه اینایی که گفتی از امراض مزمن ذهن هست . ذهنه خراب شده و خوب کار نمیکنه و باید فعلا خاموشش کرد . تقصیری هم نداره ؛ تو محیط اجتماع ما بد تربیت شده و فکر میکنه که میتونه تو رو خوشبخت کنه ( بدبخت نیتش خیره ولی مال این حرفا نیست ) به هر حال اصلا روش حساب نکن و به حرفاش گوش نده . [لبخند][گل]

سجاد گمشده

سوای اعتباری بودن ارزش‌ها ـ و بنابراین چندگانه‌های متناقض و متضاد آن‌ها ـ ذهن و اندیشه از همهٔ چیز‌ها فقط با قشر و سطحی در ارتباط است ـ ارتباط بصورت دانستگی؛ نه به صورت بودش! حال آنکه کیفیت‌ها و حالات فطری هستند! یعنی اینطور نیست که ذهن فقط آن‌ها را بداند! متوجه ظرافت موضوع هستی؟! دانستن سوای اینکه ماهیتی قشری دارد، اصولاً تشکیل «هستی» نمی‌دهد! چون تشکیل هستی نمی‌دهد ، انسان را در یک پوچی و خلاء بنیادین فرو می‌برد! آنگاه شخص برای اینکه به خود دلخوشی «هستی» بدهد، رنگ‌هایی را در ذهن انباشته می‌کند و از آن انباشته‌های به هر حال فاقد محتوا یک «هستی» پوک دلخوشانه می‌سازد![وحشتناک]

مهسا

سلام همه ی مشکلمون مال این هیاهوی ذهنه.دقیقاً همینه که آرامش رو از ما گرفته..مجید یه جمله خوبی گفته بود" بابا ولم کن یه لحظه تو رو قرآن ، خفه ام کردی !" شاید واقعاً مراقبه کمک کنه.